تبليغاتX
عفت ماهباز
 

سخنم با توست ای سهراب عزیز 

صبح معمولی بود

 می شنیدم صدایت را،از توی نوار

"زندگی رسم خوشایندی است"*

ناگهان

چشم هایم تر شد

سهیلا بر دارشد با 5 نفر در صبح زود امروز

دیروز بهنود

فردا 80 زن و مرد دیگر

"زندگی جذبه دستی است که می چیند*"

 زندگی را!

 "چشمها را باید شست؟/ جور دیگر باید دید*"

 اما کوران کر شده اند

ماران تشنه خون

واژهایم همه بارانند، باران بهار

اشکهایم باران

سیل برده است مرا

تب دارم و بد می گویم به مهتاب عزیز

با همه بد شده ام

آخر

سهیلا هم از جنس تو بود

می گفت

"پدرم باران است، مادرم سنگ"**

"هيچ كس "** و.تنهایم

"روي سنگ و زير باران**" رشد کردم

"تن فروختم در خیابان"

از شما می پرسد

"فرزند مردي معتاد و زني هرجایی**"

می تواند باشد ؟

تا ببیند

زندگی، رسم خوشایندش را ؟

در این بیغوله

زندگی حس غریبی است که یک مهاجر دارد

با اعدام سهیلا های جوان

هر لحطه روز ویران شده ایی، بی تردید

می روی بر سر دار

می میری تنها وغریب

یکشنبه یا چهارشنبه های سرد اوین

چشمها نگشوده

می شماری میله بالا را

در، سلول اوین

پشت خاک، شیشه تار

ساعت دانشگاه ، می نوازد از دور

دینگ و دانگ،دینگ و دانگ

چهار ضربه صدا

 چهارشنبه سحر

چهار مردجوان و یک زن

پر تمنا لرزان، پا نهادند بر تپه های خون هزار

می گشایند پرواز بر سر داراوین

 قلدران خشمگین

می زنند تیر بر سینه من

صدا می زنم آی آی ...

سهراب سپهری،کجارفتی آی  ؟

 بنگر زندگی ویران را

 سیل اشک، برده همه مردم شهر در باران

همه از تو می پرسند

ایا می شناسی تو هنوز"زندگی رسم خوشایندی " را؟

همه تب دارند و بد می گویند

به خورشید و به مهتاب و همه

عفت ماهباز ،لندن

21 اکتبر

http://efatmahbaz.blogfa.com/
efatmahbas@hotmail.com

 

 زیر نویس

*شعرسهراب در گیومه 

دوشعر از سهراب

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود

زندگی جذبه دستی است که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر

زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است

زندگی مجذور اینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه را باید شست
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را، زیر باران باید دید
عشق را، زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
کار کا شاید این است
که میان گل نیلوفر وقرن
پی آواز حقیقت بدویم
سهراب سپهری"

 

** حرف های سهیلا در دادگا در مردادماه سال 86 در روزنامه ها در "گیومه"

امروز صبح شعر سهراب را با صدای خودش می شنیدم . خبر اعدام 5 نفر را خواندم

سهيلا قديری زن ۳۰ ساله ای که به اتهام قتل فرزند پنج روزه اش به اعدام محکوم شده بود سحرگاه چهارشنبه در زندان اوين حلق آويز شداو متهم بود که در ۲۷ شهريور سال ۸۵ کودک پنج روه اش را در خيابان فرمانيه تهران کشته است.
داستان زندگي پردرد سهيلا مردادماه سال 86 در روزنامه ها چاپ شد. در آن روز سهيلا كه خسته از زندگي پشت تريبون دادگاه قرار گرفته بود آنچنان از رنج هايش سخن گفت كه حاضران را به گريه واداشت. سهيلا در جلسه محاكمه اش گفت؛ من سهيلا قديري 28ساله هستم. هيچ كس را ندارم. پدرم باران است و مادرم سنگ چرا كه من روي سنگ و زير باران بزرگ شده ام. زندگي ام را در خيابان گذراندم. من يك زن تن فروش نبودم. سختي هاي زندگي من را به اين روز انداخت.

 با پسري آشنا شدم. او به من ابراز علاقه مي كرد و مي گفت قصد ازدواج دارد. از ترس دايي هايم با آن پسر به تهران فرار كردم. قرار بود با هم ازدواج كنيم. دو ماه كه از سفرمان به تهران گذشت آن پسر من را رها كرد.

راه بازگشت به خانه نداشتم. قطعاً خانواده ام مرا مي كشتند. در تهران آواره و سرگردان ماندم. جايي نداشتم. غذايي نداشتم. دختري 14ساله و حيران و سرگردان بودم. من فرزندم را كشتم چون سرنوشتي بهتر از من در انتظارش نبود. هيچ كدام از كساني كه در جلسه محاكمه من نشسته اند نمي دانند تحمل سرماي زير صفر دي ماه آن هم نيمه شب و بدون لباس كافي يعني چه. مجبور بودم به خاطر يك لقمه نان تن به خواسته كثيف كساني بدهم كه به من به چشم يك حيوان نگاه مي كردند. من را به خانه مي بردند، مشروب مي خوراندند و مورد آزار قرار مي دادند. چرا فرزند من بايد زنده مي ماند؛ فرزند مردي معتاد و زني ولگرد، آيا او روزهايي بهتر از روزهاي زندگي من مي داشت؟ پدر اين بچه مردي معتاد بود كه من را در خانه اش پناه داد. بعد از چند ماه زندگي در حالي كه مي دانستم او همسر و فرزند دارد از آن مرد باردار شدم. نمي خواستم در آن زندگي بمانم. مجبور بودم هر روز بساط مواد را برايش آماده كنم. در حالي كه باردار بودم از خانه فرار كردم. آوارگي و سرگرداني سهم من از زندگي بود تا اينكه ماموران مرا به جرم ولگردي دستگير كردند. بعد از چند روز به بهزيستي منتقل شدم. دوران بارداري را با سختي گذراندم. زماني كه فرزندم به دنيا آمد به مددكاران گفتم او را از من دور كنيد. اما نكردند و من هم يك روز او را به قتل رساندم و تكه تكه اش كردم. سهيلا به درخواست دادستان در دادگاه به قصاص محكوم شد. چند ماه بعد وكيل مدافع سهيلا مردي را كه اين زن از او باردار شده بود، پيدا و وي از سهيلا اعلام گذشت كرد. مينا جعفري وكيل مدافع سهيلا در اين مورد گفت؛ دادستان اين راي را نپذيرفت و اعلام كرد چون سهيلا با مردان زيادي رابطه داشته، معلوم نيست ادعاي اين مرد در مورد اينكه پدر كودك است يا نه درست است. بنابراين نمي توان ادعاي او را پذيرفت. ما اعتراض كرديم
به گفته مينا جعفری وکيل سهيلا در لايحه تجديدنظرخواهی با تاکيد براينکه سهيلا پس از زايمان دچار جنون پس از زايمان شده بود اما پزشکی قانونی سلامت عقل وی را تائيد کرد.
اعدام سهيلا قديری با شکايت و درخواست دادستانی تهران و در حالی صورت گرفت که مردی که خود را پدر نوزاد مقتول می دانست پس از مراجعه به دادگاه با اعلام رضايت خواستار جلوگيری از اعدام اين زن جوان شده بود.
علاوه بر سهيلا، چهار نفر ديگر نيز سحرگاه چهارشنبه در زندان اوين اعدام شدند که منابع غير رسمی اسامی دو تن از آن ها را محمد حسن بری
۲۵ ساله وعلی علمی ۳۵
ساله معرفی کرده و اتهام آن ها را قتل عنوان کردند.اسامی دو تن ديگر از اعدام شدگان سحرگاه چهارشنبه در اوينتاکنون اعلام نشده است.

۰سیزده نوجوان ایرانی در معرض اعدام»

مهلت يک ماهه برای جلب رضايت خانواده مقتول و تعويق اعدام صفر انگوتی پس از آن صورت گرفت که سحرگاه چهارشنبه شماری از فعالان اجتماعی و از جمله محمد مصطفايی وکيل وی در مقابل زندان اوين برای متوقف کردن حکم اعدام وی حاضر شدند.

صفر انگوتی، بیست ساله که در سن هفده سالگی در جریان یک نزاع خیابانی فرد دیگری را به قتل رسانده بود، از تعویق حکم اعدام این فرد به مدت یک ماه خبر داد.
محمد مصطفایی، وکیل صفر انگوتی، در مطلب کوتاهی در وبلاگ خود نوشته است که به خانواده صفر انگوتی یک ماه مهلت داده شده است تا رضایت مقتول را اخذ کند.
آقای مصطفایی در همین مطلب گفته است که افراد بسیاری برای قانع کردن خانواده مقتول به خودداری از اجرای حکم در برابر زندان اوین گرد آمده بودند
همزمان روزنامه اعتماد در شماره روز چهارشنبه خبر داد که محمدرضا حدادی و امير امراللهی نيز قرار است صبح چهارشنبه در زندان عادل آباد شيراز اعدام شوند. اين دو نيز زمانی که کمتر از ۱۸ سال داشتند در نزاع مرتکب قتل شده اند.
کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران نيز دوشنبه گذشته با انتشار بيانيه ای خواستار توقف اعدام قريب الوقوع محمد رضا حدادی، صفر انگوتی، و امير امرالهی سه محکوم به اعدام نوجوان شد و از جامعه بين المللی درخواست کرد که موج اعدام نوجوانان بزهکار در ايران را به شدت محکوم کند.

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 6:22 |
 

 

دیدن آسمان آبی بدون سقف


برای اینکه جان بهنود دیگری را نستانند چه باید کرد؟! به اکرم بیندیشیم. مرگ دور سرش میچرخد و دخترش در خانه منتظر اوست 

saveakram.blogspot.com/    برای نجات اکرم اقدام کنید

 

• چه روز سختی بود امروز. درست مثل روز مرگ ندا بر سنگفرش خیابان درست مثل روز خبر مرگ سهراب و ضجه های پروین. درست مثل خبر اعدام عزیزانت در تابستان و پائیز. مرگ بهنود شجاعی پسر ۲۱ ساله ویران می کند دوباره جهان ویران شده انسان ایرانی را ...

 

 چه روز سختی بود امروز. درست مثل روز مرگ ندا بر سنگفرش خیابان درست مثل روز خبر مرگ سهراب و ضجه های پروین. درست مثل خبر اعدام عزیزانت در تابستان و پائیز. مرگ بهنود شجاعی پسر 21 ساله ویران می کند دوباره جهان ویران شده انسان ایرانی را.
چشمهای زیبای بهنود همه غصه های عالم را به رویت می گشاید جوانی و معصومیتش تاب دیدن می خواهد. چشمهای زیبای پسرک جوان، عاشقی نکرد. مهری ندید. کسی در گوشش پچ پچه های عشق نگفت. دوستت دارم، نشنید. چشم باز نکرده به جهان عشق، قاتل نامیدنش. پسری که همه ارزویش خلاصه می شد در دیدن آسمان ابی بدون سقف خارج از زندان. ورفتن بر سر مزار مادر. مادری که او را در 12 سالگی از دست داده بود.
بهنود شجاعی در ۱۷ سالگی در جریان یک نزاع خیابانی در تهران با دوستش احسان درگیر می شود و با شیشه ضربه ای به سینه احسان وارد می کند و اینگونه مرتکب قتلی ناخواسته می گردد. پس از گذراندن حدود سه سال در زندان امروز در روز جهانی لغو اعدام و در روز تولدش به دار آویخته می شود. صدور و اجرای حکم اعدام برای مجرمان زیر ۱۸ سال خلاف کنوانسیون حقوق کودک است. ایران از امضاکنندگان این میثاق جهانی است، اما با این وجود، ایران جزو کشورهای انگشت شماری است که نوجوانان در آن در معرض خطر اعدام قرار دارند و تنها کشوری در جهان است که در سال ۲۰۰۸ میلادی اقدام به اعدام یک مجرم صغیر کرده است با اعدام بهنود شجاعی این تعداد، به دو نفر افزایش یافت.
دیروز 18 مهر مادران جان باختگان، ندا آقاسلطان، پروین اعرابی مادر سهراب و مادران دیگر زندانیان با مردم مهربان ساعتها تا پای سحر هنگام مرگ بهنود، در پشت درهای اوین ماندند با خانواده مقتول حرف زدندند تا شاید رضایت اولیا را بگیرند تا بهنود زنده بماند. زنده نماند. قوه قضائیه با پیش انداختن این قتل ها می خواهد انچه را بر مردم در این سه ماهه اورده اند را در غبار بپوشاند و رعب و ترس را دوباره در جامعه حاکم کنند. غافل از اینکه مادران کشتگان اخیر چگونه پای فشردند برای زنده گانی این جوان. ما شاهدان درس های بزگ انسانی این مادران می شویم.
بهنود در دقایق آخرحیات می خواهم زنده بمانم را فریاد کرد. روی پای مادر مقتول ضجه زد، التماس کرد، می خواهم زنده بمانم، مرا ببخش.
خواهر مقتول هم روی پای مادرش افتاد تا جلوی فاجعه را بگیرد تا نگذارد بهنود اعدام شود. برادر مقتول در لحظه های آخر رضایت داد و پدر هیچ نگفت. ساکت ماند.
تراژدی دردناک و تکان دهنده ترین لحظه، لحظه ایی است که مادر مقتول بی اعتنا به همه این التماس ها، با یک نه محکم، صندلی را از زیر پای بهنود کشید. بهنود در هوا رها شد. با طناب دور گردنش؟! جهان به پایان رسید. نرسید؟
برای اینکه جان بهنود دیگری را نستانند چه باید کرد؟! به اکرم بیندیشیم. مرگ دور سرش میچرخد و دخترش در خانه منتظر اوست.
امروز از درد خون گریستیم
هنگام سحر
چارپایه ویران
با طناب دار
در گردن جوان
مادر مقتول با خشم و خون
کشید
با دست خویش چارپایه را
جهان بهنود ویران شد
در زیر پا
ویران
کاش می توانستیم
با مشت قلبهایمان را در چنگ
بفشاریم
شاید
جان ستانان اعدام را بس کنند
بس
طناب دار حق هیچکس نیست
هیچکس، حتی تو
ای قاتل
توئی
که با دستانت در هوا
حکم مرگ صادر کرده ایی
برای همه

عفت ماهباز، لندن
http://efatmahbaz.blogfa.com/
efatmahbas@hotmail.com


زیر نویس

http://saveakram.blogspot.com/    برای نجات اکرم اقدام کنید
http://efatmahbaz.blogfa.com/8702.aspx
بهنود شجاعی ساعت 5:30 بامداد در روز 19 مهر ماه اعدام شد.در روز جهانی مبارزه با اعدام بهنود شجاعی نوجوان زیر 18 سال اعدام شد
بهنود گفت: آرزو دارم آسمان را خارج از زندان ببینم
. مادرم سال هاست ندیدمش. وقتی 12 ساله بودم بیماری دیابت گرفت. بعد از دو سال نابینا شد و مرد. نه فقط شب های اجرای حکم، هر شب این آرزو را دارم. دلم می خواهد خدا یه رحمی به دل شاکی بیندازد تا من باز بتوانم سر مزار مادرم بروم.
http://zananeha.com/archives/2009-10/002719.html

نامه بهنود از زندان
بنام خداوند بخشنده مهربان
ایکاش باد صدایم را می برد
ایکاش گنجشکانی که از بالای دیوار بلند زندان رد می شوند حرفهایم را می شنیدند و بر ایوان خانه شما می نشستند و برایتان بازگو می کردند.
بچه ای بودم تا چشم باز کردم مادرم رفت و فرشته نجاتم مرا تنها گذاشت.
هیچگاه فکر نمی کردم بی مادری اینقدر سخت باشد.
بیش از سه سال است که در کنج زندان نشسته ام و تمام خاطرات زندگی ام در یک روز خلاصه شده .
سه سال است در یک روز زندگی می کنم. سه سال دائم مسیری را که آن روز رفتم می روم و هر چه تلاش می کنم که برگردم نمی شود.
در خودم فرو می روم،در خودم فریاد می زنم ،بخدا نمی خواستم چنین شود،ای خدا چرا چرا اینطور شد.
چرا تا آخرین لحظه عمرم شرمسار کسانی هستم که هنوز نتوانستم با آنها سخن بگویم و بیان کنم که این بهنود آن موقع نفهمید چه شد. ولی امروز با تمام وجود از آنچه شده پشیمان است و هر روز سر بر خاک می ساید و هر روز از خدا تقاضای بخشش می کند.
من در طی این سالها بارها و بارها در یک روز زندگی کردم و آنهم بدترین روز زندگی ام.
بارها و بارها مرده ام ولی باز نفس کشیدم و باز در انتظار مردن دوباره.
بخدا هیچکس نمی داند سنگینی این بار چیست؟
همانگونه که هیچکس نمی داند داغ فرزند چیست؟
من شرمنده ای ابدی هستم که انسانی را، جوانی را، عزیزی را ،و ….. آه چه بگویم.
ایکاش نمی رفتم،ایکاش …
دو بار مرا برای اجرای قصاص به سلول انفرادی بردند ، شبهای تلخ و سرد و سنگینی بود
نمی دانم چه بگویم هزاران بار مردم. می خواستم گریه کنم، اشکی نبود. می خواستم ناله کنم، صدایی دروجودم باقی نبود.
می خواستم در تنهایی مادرم را در آغوش بکشم و اشک بریزم ولی جز دیوار سفید و آهن سرد هیچ چیز نبود.
به آخر عمری رسیدم که هیچ چیز جز تلخی از آن ندیده بودم و در پایانش جز بار شرمندگی و پشیمانی چیز دیگری برایم باقی نمانده بود.
زندانبان کلید را گرداند و گفت بر خیز وقت رفتن است.
صدای کلید قلبم را لرزاند بیاد درد جانکاه شما افتادم،زمانی که فرزندتان را دیدید.
مرا به محوطه زندان بردند تمام زندگیم در همین دقایق جلو چشمم گذشت و یاد فرزند شما افتادم که او هم چون من آرزوهای فراوانی داشت.
زمانی که در پای چوبه دار به من گفتند،یک ماه فرصت داری تا رضایت بگیری با دیدن برادر آن مرحوم احسان عرق سرد خجالت بر پیشانیم نشست. مرا به زندان برگرداندند.
در سلولم بغضم ترکید. خدایا خدایا چگونه به آنها بگویم شرمنده ام، شرمسارم
شب با مادرم نجوا می کردم، مادر کجا رفتی؟چرا زود مرا تنها گذاشتی؟
اگر تو بودی چه ها نمیشد،ایکاش بودی،ایکاش به در خانه آنها می رفتی، ایکاش از آنان می خواستی در حق من بزرگی کنند، ایکاش از آنان می خواستی که این افتاده بر زمین ندامت و پشیمانی را در دست بگیرند و ایکاش …. ایکاش مادر،مادرم،اگر تو در کنارم بودی ،هرگز این اتفاق برایم رخ نمی داد.
مادر در آن دیاری که هستی به دیدار احسان برو،تو در آنجا برایش مادری کن،من شرمنده اویم و می دانم درد بی مادری چیست.
خداوند مهر و محبت خود را در پدران و مادران ودیعه گذاشت و محبت والدین محبت خدایست .می دانم شما با مهر ترین و با مهربان ترین ها هستید و مهری که به فرزند عزیز از دست رفته خود دارید در دیگری بار بر من گشوده است.
شاید این آخرین نامه من باشد و نمی دانم که به دست مهربان شما خواهد رسید یانه؟
اما تقاضا می کنم بدانید بهنود که سه سال است در تمام لحظات زندگی خود آرزو می کند تا شما را ببیند و به پایتان بیفتد و بگوید، بخدا آنچه گذاشت در فهمم نبود، بخدا نفهمیدم چه شد؟ بخدا شرمنده ام.
شما هرچه بگوئید هر چه بخواهید حق دارید.
ایکاش گرمی مهر و نور محبت شما ذره ای بر من یخ کرده بتابد، ایکاش مرا ببخشید.
شرمنده روی شما
بهنود شجاعی

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=24415

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 10:20 |

... شام آخر، ماست و خیار
به یاد هم بندان مجاهدم - من از یادت نمی کاهم

 

"فروزان عبدی پیربازاری" دانشجوی دانشگاه و از اعضای تیم ملی والیبال زنان ایران

 



• . اکثرشان -نشکفته گل هنوز ننشسته در بهار-، در اغاز جوانی در زمان دستگیری دانشجو و یا حتی مثل آزاده طبیب دانش آموز بودند. برخی شان در زندان به ۱۸ سالگی رسیدند. جوانی و عشق را با خود به گور بردند. با مرگشان، لبخند بر لب مادران و پدرانشان برای همیشه خشکید. مگر چه کرده بودند؟ ابسیاری را سال ۱۳۶۰ در خیابان دستگیر کرده بودند. مجله مجاهد فروخته بودند و یا شاید در تظاهراتی چند شعار داده بودند

...

 

 

 

 


 

عکس ها از راست به چپ عبارتند از :سهیلا رحیمی - مهری کریمیان - مریم گل زاده غفوری - مهری رحیمی- شورانگیز کریمیان                                                                                                                                                                     

نفس که نه، درد می کشیدیم .شش ماه اشک ماتم و آه. همه زندانیان روزهای سخت و دشواری را می گذراندند. چند ماهی بود در بند عمومی سالن سه آموزشگاه حدوا ۲۵۰ نفری بودیم ٬ چهل نفر از هم بندانم از گروه مجاهدین بودند. با وجودیکه این افراد به دلیل حکم آیت الله منتظری - از اواخر ۱٣۶٣ حکم اعدام زنان لغو شد و این عده از زنان و دختران جوان که شکجنه های سخت را متحمل شده بودند از تیغ مرگ جسته بودند - اما مسولین زندان مجاهدین را در فاصله ۱٣۶۶ تا ۶۷ بویژه در سه ماهه بهار به بازجویی می بردند و در هر بازجویی آنها را به اعدام تهدید می کردند. زندان بانان از اینکه دستشان بسته است و زنان را نمی توانند اعدام کنند نفرتشان را با خشونت های فیزیکی و کلامی در شلاق و شکنجه، با نامیدن ملحد و کمونیست و یا انواع تهمت های دیگر نشان می دادند.

اعدام‌های ۱٣۶۷

چهارم مردادماه حوالی ظهر بود که پاسداران بند اعلام کردند: با حجاب کامل. برای سرشماری یا در واقع بازجویی به بند ‌آمدند. سه نفر بودند. آن‌ها اتاق به اتاق از تمام زندانیان نام و نام خانوادگی، وابستگی سیاسی و حکم‌شان را پرسیدند. آیا نماز می‌خوانید؟ آیا گروهتان را قبول دارید؟ و سرانجام: آیا انزجار می‌دهید؟
بازجویی همگانی به این‌ روش تا آن‌موقع در زندان مرسوم نبود. اکثرا زن های چپ‌ (هواداران خط سه، راه کارگر، فدائیان - اقلیت، اکثریت و ۱۶ آذر- حزب توده، رنجبران ) در بند سالن سه آموزشگاه ، تا آن تاریخ، جزو سر موضع های زندان بودند و انزجار نمی‌دادند. آنها در پاسخ به پرسش "اتهام"، نام گروه خود را کامل ذکر می نمودند. زنان چپ‌ سالن سه آموزشگاه نماز نمی‌خواندند. اگرچه چند نفر از آن‌ها قبلاً در بندهایی زندگی کرده بودند اجبارا به‌دلایل مختلف نماز خواندند. اما آن روز پاسخ اکثر زندانیان چپ به سوال آیا نماز می خوانید؟ نه بود. آنها همچنین گفتند از گروه فکری خود، حاضر به انزجار نیستند. مجاهدین معمولا - تا قبل از آن روز- زمانی که از انها پرسیده می‌شد اتهام؟ پاسخ می دادند: منافق. اما آن روز انگار داستان حکایت دیگری داشت. تقریباً همگی در پاسخ به پرسش "اتهام"؟ پاسخ دادند: مجاهد. نگاه تیز و برنده‌ی‌ بازجویان به آن‌ها شرربار و پر نفرت شد.
این پرسش و پاسخ بیش از حد نگران‌مان کرد. آیا مجاهدین در لحظه پاسخ این پرسش پی‌آمد آن‌را پیش‌بینی می‌کردند؟ آیا در آن زمان نسبت به عملیات در پیش، فروغ جاویدان بیش از حد خوش‌بینی نداشتند؟ بی‌گمان این‌گونه بود. آنها رقص‌کنان به استقبال مرگ شتافتند. شاید به گوش‌شان رسیده بود که حمله‌ای در راه است. اکثر آن‌ها موهای سر‌شان را دوسانتی کوتاه کرده بودند. این به معنی آن بود که آن‌ها خود را برای شرایط دشوارتری آماده کرده بودند. آیا فکر می‌کردند رهبران پیروزشان در زندان را برایشان خواهند گشود؟ یا پیش‌بینی می‌کردند اعدام خواهند شد؟ چرا موهایشان را کوتاه کرده بودند؟
شاید آری و شاید نه! چند هفته پیش‌تر فریده - هوادار مجاهدین- از بازجویی به بند بازگشت با خنده و شوخی برای دوستانش تعریف ‌کرد بازجو به او چه گفته: «مطمئن باش که نمی‌ذارم زنده بمونی؟» لحن تمسخرآمیز دختر و خنده اش نسبت به این گفته خشونت بار مرا نگران و متعجب کرد. آیا فکر می کردند آنها نمی توانند به این کار دست بزنند؟
بعد از رفتن بازجویان، بین ما ولوله افتاد. دلشوره و آشوب داشتیم .چه پیش خواهد آمد؟ چه در انتظار ماست؟
ساعت ده شب همان‌روز، سه نفر از مجاهدین بند ما را صدا زدند. هما، مریم غفوری و... همه‌ی بند نگران‌شان بودند. دوستانشان با آن‌ها وداع کردند. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم آن‌ها را کجا می‌برند. بازجویی؟ شکنجه یا اعدام؟ با نگرانی در راهروی بند برای خداحافظی ایستاده بودیم. می‌دانستیم که این‌بار با همیشه فرق خواهد داشت. زندانبانان آن سه را بردند و در را پشت سرشان بستند. مجاهدین با نگرانی با هم پچ‌پچ ‌کردند. فردا در بین زندانیان این زمزمه بود که آن سه را سحرگاه دیشب اعدام کرده‌اند. بعضی گفتند آن‌ها را به زندان سه هزار برده‌اند. بعضی هم گفتند بردنشان دوباره زیر شکنجه. برخی هم هنوز امیدوار بودند که باز خواهند گشت. فردا شب چند نفر دیگر را بردند. باز هم ناباورانه خداحافظی کردیم. آن شب یکی از آن‌ها به بند بازگشت. دقایقی نگذشته بود که حس کردیم مجاهدین دگرگون شدند. روز آخر در اتاق ۱۱۱ مهری تعریف کرد چه شنیده بودند: او گفت چنان‌چه فردی در ورقه‌ی بازجویی خود را مجاهد معرفی کند حتما حکمش اعدام است.
بی‌شک بازگشت آن‌ روز یکی از بچه‌های مجاهد از دادگاه هم اتفاقی نبود. زندانبانان با این شیوه، اخبار ناگوار و ترس‌آور را به بند منتقل ‌کردند. این‌گونه ترس و وحشت را افزایش ‌دادند.
عصر چهارم مرداد ماه بود. هنوز تلویزیون داشتیم. اخبار تلویزیون جمهوری اسلامی ‌گفت:
مجاهدین به مرزهای ایران حمله کرده‌اند. آن‌ها از مرز شاه‌آباد وارد کرمانشاه شده‌اند. در پایان خبرها اعلام کرد: «همه‌شان را به درک واصل نمودیم». تلویزیون فیلمی نشان ‌داد از وقایع و چگونگی حمله مجاهدین به غرب. اجساد مجاهدین روی زمین انباشته شده بود.
تلویزیون هنوز روشن بود پاسدارها داخل بند شدند. در همان لحظه تلویزیون را بردند. از فردای آن روز دیگربه ما روزنامه ندادند. نماز جمعه از رادیو پخش شد. آیت‌الله موسوی اردبیلی امام جمعه بود. در نمازجمعه شعارهای «مرگ بر منافق ـ مرگ بر منافق» و شعار «زندانی منافق اعدام باید گردد» تن را می‌لرزاند.
با تلاش‌های آقای منتظری زنان زندانی سیاسی را از سال ۱٣۶۴ تا قبل از جریان حمله‌ی مجاهدین به غرب کشور، یعنی تا مرداد ۱٣۶۷ اعدام نکرده بودند. اما آن روز در خطبه‌ی نماز جمعه از حرف‌های آیت‌الله موسوی اردبیلی این‌گونه استباط می شد کرد، حکم ویژه‌ای برای اعدام زنان مجاهد از آیت‌الله خمینی گرفته‌اند. ما در آن لحظات مطمئن شدیم افرادی را که از بند برده‌اند اعدام کرده‌اند.
غروب چهارم مردادماه، سکوت رعب‌انگیز و غمباری در بند حاکم بود. زندانیان گرفته و خسته بودند. هرکس تلاش می نمود تا در درد و غم غرق نشود.
به این در و ان در می زدم تا اندکی از ان غم خلاصی یابم. هنوزاز نوزده نفر بچه‌های مجاهد اتاقمان (۱۱٣) کسی را نبرده بودند، اما در ان لحظه اتاق خلوت بود. پشت پنجره رفتم. در فاصله‌ی میان نرده‌های آهنی و شیشه فریاد کشیدم: چمخاله... موج موج، دریا به ساحل خورد. انگار صدایش را می شنیدم. چمخاله. این ساحل زیبای شمال را خیلی ها می شناختند و برخی چون من با آن پیوند احساسی داشتند. روزهای خوشی را کنار همسرم در چمخاله گذرانده بودم. می دانستم چمخاله تنها یک ساحل شنی اشنا برای زندانیانی که برخی شان را از نزدیک می شناختم نبود. انگار با فریادم بار همه خاطرات را در موج هایش رها کردم و به دست باد سپردم تا پیام مرا به دیگر زندانیان در سلول های اسایشگاه برساند. آنها روزهای سختی را می گذراندند با شور و عشق فریاد زدم: چمخاله... چمخاله…. چمخاله.

ماست و خیارها

غروب هفتم مرداد سال ۱٣۶۷، روز گرمی بود. شام بند را داده بودند. ماست و خیار با کشمش‌های درشت. اکثر بچه‌ها این شام ساده را دوست داشتند. کارگرهای اتاق‌ها، سفره را آماده کرده بودند ناگهان آخرین سری بچه‌های مجاهد را که اکثر آن‌ها در اتاق ۱۱۱ ساکن بودند، صدا کردند.
اتاق ۱۱۱ را دوست داشتم. درآن اتاق اجازه داشتم از پشت پنجره اش، دانشگاه ملی و مردم در حال گذر را نگاه کنم. در این اتاق بچه‌های اکثریت و مجاهد با هم زندگی می‌کردند؛ از جمله سهیلا درویش کهن* (اکثریتی) هم در آن اتاق زندگی می‌کرد (سهیلا در سال ۶۷ زیر شکنجه نماز کشته شد... زندابانان به خانواده اش گفتند خودکشی کرده است). با چشمی گریان با آن‌بچه های مجاهد روبوسی و خداحافظی کردیم. راه یک‌طرفه و بی‌بازگشت بود. مجبور بودند بروند. کسی نمی‌توانست امتناع کند و یا حتی کمی تاخیر کند. باید می ‌رفتند. رفتند. چقدر دشوار و سخت بود برای همه ما این وداع. در بسته شد. سفره دست نخورده ماند.
نام مهین قربانی را در سری آخر برای اعدام خواندند،. دوستان نزدیکش را برده بودند برای اعدام. اما او را با با دوستان همراهش صدا نکرده بودند، بسیار بیشتر از دیگران غمگین به نظر می رسید. مهین ازجمله اعضای مجاهدینی بود که دیگر خط مشی فکری مجاهدین را قبول نداشت و نماز نمی‌خواند، مهین در این سال‌ها به دلیل تغییر ایدئولوژی، تنهایی و شرایط سختی را تحمل کرده بود. اما با این وجود هیچگاه موضع‌اش را علنی به زندان بانان اعلام نکرده بود. او از این می‌ترسید مبادا همه همفکران سابقش را اعدام کنند و او زنده بماند. عصر یکی از آن روزهای ان تابستان سیاه هراسان از خواب پریده بود. مهتاب و فردین جلوی در اتاق نشسته بودند. مهین پریشان و گریان خوابش را برای آن‌ها تعریف کرد.
«خواب دیدم منو برای اعدام بردن. گلوله، تنم رو سوراخ‌ سوراخ کرده بود. تمومی هم نداشتن. تموم بدنم از خون لزج پر شده بود.» سپس های های گریه. از زنده ماندنش بیشترغصه‌دار بود. آن روز وقتی صدایش کردند خوشحالی خود را پنهان نکرد. با شادی از این‌ که همراه بقیه می رود دست در گردن همه انداخت و وداع کرد.
دیگر شام را نمی‌شد خورد. بعد از رفتنشان، سکوتی تلخ و ماتم‌زا در بند حاکم بود. زندانیان با حالتی عصبی تندتند در راهرو راه ‌رفتند. ماست و خیارها، در سطل‌های بزرگ سرخ‌ رنگ باقی ماندند.
اما هنوز ساعتی نگذشته بود در بند باز شد. بچه‌ها برگشتند. از سر بند یکی با شادی و شعف بسیار، بلند، بلند داد کشید: «بچه‌ها برگشتند. بچه‌ها برگشتند.» زندانیان در لحظه، مثل مور و ملخ از اتاق‌ها بیرون آمدند. این‌بار چشمان‌شان می‌خندید. ناباور از بازگشت‌شان دوباره محکم‌تر آ‎غوش بر هم گشودیم. همه به اتاق آخر ۱۱۱ رفتیم و آن‌جا نشستیم. مجاهدین با خنده تعریف کردند که به انتظار نوبت مرگ نشسته بودند، اما نوبت‌شان نرسید! به‌ آن‌ها فرم‌هایی داده بودند تا موضع و نظرشان را نسبت به مجاهدین و جمهوری اسلامی بنویسند. نظرخواهی برای کشتن‌ بود. به آن‌ها نگفته بودند که دارشان می‌زنند یا به گلوله می‌بندند.
اتاق ۱۱۱ حضور عزیزانی را گرامی می داشت که از نیمه‌راه مرگ بازگشته بودند! آیا آن‌ها را دوباره برای مرگ صدا می‌زدند؟ کاش می شد به زمین نقبی زد و مخفی شان نمود و کاش می توانستند پرنده باشند و از میله ها به بیرون پرواز کنند. آیا در آن جمع کسی امیدی به زنده ماندن داشت؟ در آن لحظه کسی نخواست به این موضوع بیندیشد. در آن لحظه همه فکر ‌کردند این عزیزان نازنین از راه دشوار مرگ بازگشته‌اند. همه ترجیح دادند دم را غنیمت شمرند. لحظه ایی غصه را کنار گذارند. همه احساس گرسنگی کردند. کارگر اتاق پرسید بچه‌ها شام می‌خورید؟ پاسخ آری بود. ماست و خیار را در بشقاب‌های پر بر سر سفره گذاشتند. زندانیان اتاق‌های دیگر هم سر سفره به مهمانی نه به ضیافت امده بودند. ماست و خیار با کشمش و نان لواش چقدر خوشمزه بود. آن شام، ضیافتی با مهمان‌های بسیار عزیز، بچه‌های مجاهد از سر شوق خاطره‌های خنده‌دارتعریف ‌کردند. صدای خنده‌‌مان بلند بود. انگار نه انگار مرگ لحظاتی بیش تر آن‌جا حضور داشت. ما از مهمانان عزیزمان پذیرایی کردیم. صبح نهم مرداد، بار دیگر صدای مرگ از بلندگو پخش شد. نام‌ها را دوباره خواندند. ما در دوطرف راهرو سالن سه آموزشگاه به صف ایستادیم. توامان بارش اشک بود و لبخند وداع با مجاهدین. صدای بسته شدن در، چون‌ پتکی بر روح و جسم‌مان فرود آمد. تمام شد. از پله‌ها پایین رفتند. کجا رفتند؟!
زندانیان بند یک اتاق در بسته‌ی پایین صدای پاسدارها ی زن را پشت در شنیده بودند. می‌گفتند: دسته‌دسته دختران مجاهد را به دار می‌کشند. یکی از آن‌ها گفته بود دیدی چگونه آن بالا انها دست‌های هم را گرفته بودند؟! خواب مهین تعبیر شد. آیا او را به دار آویختند یا چون خوابی که دیده بود تیرباران شد.؟ آیا فرقی می‌کند. گلوله یا طناب دار؟ دیگر بازگشتی نداشتند.
برای برخی از افراد بند. زمان بردن مجاهدین برای اعدام، گویی اصلا اتفاقی نیفتاده، حتی برای خداحافظی با آن‌ها از اتاق‌های‌شان بیرون نیامدند. آن‌ها مجاهدین را ضدانقلاب می دانستند امتحانشان را پس داده‌اند. آن‌ها گرم و پی‌گیر مطالعه و کارهای انقلابی‌شان بودند.

درخت هلو

در هواخوری بودیم. سه هفته ایی از نوروز سال ۱٣۶٨ گذشته بود، درخت هلوی حیاط آموزشگاه پر غنچه شده بود. آیا سال گذشته هم آین همه غنچه داشت؟ آن درخت یادآور همه‌ی عزیزانی بود که تا چند ماه پیش در آن بند می‌زیستند. «سودابه منصوری، اعظم (شهربانو) عطاری، مژگان سربی، سپیده زرگر، اشرف فدایی تبریزی، فروزان عبدی.. فروزان - بازیکن ملی پوش در سطح ایران و آسیا - ، سپیده زرگر، ناهید (فاطمه) تحصیلی، ملیحه اقوامی، میترا اسکندری، فضیلت علامه، سهیلا فتاحیان، سیمین بهبهانی، مهین حیدریان، مهناز یوسفی، اشرف موسوی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزایی، محبوبه صفایی، مریم عزیزی، منیر رجوی، سهیلا و مهری محمد رحیمی، شورانگیز کریمیان بهمراه خواهرش مهری کریمیان، آزاده طبیب همه از اعضای مجاهدین بودند. با طناب به دار آویخته شدند. زنان و مردان جوانی که سرودخوانان مرگ را پذیرا شده بودند. زنانی که به دلیل زن بودنشان، ابتدا آن‌ها را در گونی کرده بعد طناب دار را کشیدند. رفعت خلدی در بند یک سالن دو اموزشگاه، با تیزاب سلطانی در همان روزها خودکشی نمود، می گفتند، در زمان اعدام زنان مجاهد، رفعت را برای تماشای اعدامشان برده بودند. اکثرشان  - نشکفته گل هنوز ننشسته در بهار-، در اغاز جوانی در زمان دستگیری دانشجو و یا حتی مثل آزاده طبیب دانش آموز بودند. برخی شان در زندان به ۱۸ سالگی رسیدند. جوانی و عشق را با خود به گور بردند. با مرگشان، لبخند بر لب مادران و پدرانشان برای همیشه خشکید. مگر چه کرده بودند؟ بسیاری را سال ۱٣۶۰ در خیابان دستگیر کرده بودند. مجله مجاهد فروخته بودند و یا شاید در تظاهراتی چند شعار داده بودند.

از سالن سه دو زن چپ را نیز کشته شدند: سهیلا درویش کهن ۲۲ ساله از فدائیان خلق اکثریت در شهریور ۶۷ زیر "شکنجه نماز" کشته شد. آخرین اعدامی از بند عمومی سالن سه آموزشگاه بند زنان اوین فاطمه مدرسی تهرانی (فردین) از اعضای مرکزی حزب توده بود. او را همانگونه که وحشت داشت بعد از کشتار بقیه همراهان و هم بندانش در روز ۶ فروردین ۱۳۶۸ بخاطر ندادن انزجار از حزب توده ایران با حکم و یژه آیت الله خمینی اعدام نمودند.
 

سهیلادرویش کهن

 

 

 



هر روز به هواخوری می‌رفتم تا ببینم غنچه‌های درخت هلو کی باز می‌شوند، اما آن درخت غنچه‌هایش هیچ‌گاه باز نشد. سرمای اوین سوزاندشان. چندی بعد درخت هم پژمرد و مرد. غریب بود مرگ آن درخت در آن بهار خونین! آیا بهار هم چون ما عزادار نبود؟

عفت ماهباز، لندن

http://efatmahbaz.blogfa.com/

efatmahbas@hotmail.com

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=23882

http://news.gooya.com/politics/archives/2009/09/093648.php

 

زیرنویس
۱- اواخر سال ۱٣۶٣ و اوایل سال ۱٣۶۴ با تلاش آیت‌الله منتظری اعدام زنان زندانی سیاسی لغو شد. - زنان زندانی سیاسی را تا قبل از جریان حمله‌ی مجاهدین به غرب کشور، یعنی تا مرداد ۱٣۶۷ اعدام نکرده بودند. آقای منتظری در خاطرات خود به این موضوع اشاره‌ کرده است،
۲ - با فرمان آیت الله خمینی رهبر حکومت اسلامی، در واپسین روزهای حیات خود، بزرگترین کشتار زندانیان سیاسی در زندان های ایران آغاز شد...
«کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می کنند، محارب و محکوم به اعدام می باشند»...
در هر صورت که حکم سریعتر انجام گردد همان مورد نظر است»...
با این فرمان در فاصله چند ماه ٣ تا ۵ هزار نفر از مخالفین حکومت که اکثرا محاکمه شده و دوران زندان خود را می گذراندند و برخی نیز در انتظار و آستانه آزادی بودند، بنا به تشخیص هیات سه نفره ای از معتمدین خمینی به نام های نیری، پورمحمدی و مرتضی اشراقی، در «دادگاه»هایی چند دقیقه ای «محاکمه» و به مرگ محکوم شده و بلافاصله اعدام شدند.
٣- خانم فروزان عبدی پیربازاری یکی از قربانیان کشتار جمعی زندانیان سیاسی ۱۳٦۷ است.
خانم عبدی متولد تهران در سال ١٣٣٦ دستگیر شد ، کاپیتان تیم والیبال ایران و از هواداران سازمان مجاهدین خلق، یکی از محبوب ترین چهره های زندان بود. اکثر زندانیان جدا از خط و خطوط ها او را دوست داشتند. در بازی والیبال همه می امدند تا او یکی از ابشارهای زیبایش را بزند. در اولین دادگاه وی به ۵ سال زندان محکوم شده بود ولی پس از اتمام دوره محکومیت آزاد نشد. فروزان دوباره دادگاهی شده و به سرعت به مرگ محکوم شد.
۳ـ "آنتن" اصطلاحی بود که زندانیان در مورد خائنین و جاسوسان رژیم در زندان بکار می بردند.
۴ـ "ملی کش" اصطلاحی بود که در مورد زندانیانی بکار برده میشد که بعد از اتمام مدت محکومیت رسمی شان، بخاطر نپذیرفتن انزجار یا مصاحبه تلویزیونی برای آزادی، بهر حال آزاد نمیشدند و همچنان بدون حکم رسمی در حبس میماندند.
شرط آزادی از زندان، حتی پس از اتمام محکومیت، اعلام انزجار از همه گروه ها و به ویژه آن گروه سیاسی بود، که زندانی به خاطر وابستگی به آن دستگیر شده بود و همپنین تعهد مبنی بر اینکه زندانی پس از آزادی دیگر هیچ نوع فعالیت سیاسی انجام ندهد. در سالهای اول دهه ۱۳٦٠ «اعلام انزجار» باید در حضور دیگر زندانیها صورت می گرفت. بعدها مقامات به اعلام انزجار کتبی رضایت دادند. بعد از کشتار ۱۳٦۷ گاه شرط آزادی به دادن تعهد محدود شد. خیلی وقتها اتفاق می افتاد که زندانی حتی پس از اعلام انزجار هم، اگر رفتار و برخوردهایش مورد رضایت نگهبانان و توابها نبود، آزاد نمی شد. علاوه بر اینها خانواده برای آزادی او موظف به گذاشتن وثیقه و ضامن بود).

كدام خواهر اول براي اعدام برود؟! خاطرات مريم حسني
شبي ديگر (دقيقاً يادم نيست سال 61 يا 62 بود) رفعت و صغري خلدي را براي دادگاه صدا زدند. حاكم ضدشرع به آنها مي‌گويد: شما هر دو مهدورالدم هستيد، ولي نمي‌خواهيم هر دو شما را يك زمان اعدام كنيم. داوطلب شويد كه كدام اول باشيد...
صحنة بسيار تكان‌دهنده، دردآور و از طرف ديگر باشكوهي بود كه زبان از بيان اين ميزان شقاوت وددمنشي كفتاران و گرگهاي هار و درنده خوي اين رژيم از يكطرف و بيان عظمت وگيرايي مقاومت يك خلق كه در وجود آن دوخواهر در آن لحظه متبلور شده بود قاصر است. شايد اين حماسه ها را تاريخ ايران زمين مي‌بايست با طلا بر تاريخچة خود به رشته تحرير درآورد و از اين پاكبازان رهايي مجسمه هاي طلا بسازد و زينت تاريخ خود كند.
لحظات زجرآور به كندي مي‌گذشت. در دادگاه هر كدام از اين دو خواهر از ديگري پيشي مي‌گرفت. حاكم شرع قرعه را به خواهر بزرگتر مي‌اندازد. هرگز لحظه وداع آن دو خواهر را فراموش نمي‌كنم،چشمانشان برق مي‌زد و در حالي‌كه مي‌خنديدند اشك از چشمانشان سرازير مي‌شد و با تك تك بچه‌ها خداحافظي مي‌كردند. صغري خلدي اول به شهادت رسيد.
در سال 67 هم رفعت در اثر فشارهاي روحي و جسمي‌ شديد و ازجمله تجاوز و... رواني شده بود. او ديگر كنترلي روي خود نداشت، لذا دست به خودكشي زد. از اين خانواده تعداد ديگري نيز شهيد تقديم آزادي ايران شده است.

 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 15:49 |
 

تجاوز به میهنم

 

مادران میهن تجاور شده ام

مادران حماسه درد

مادران پرنده های

خونین بال تجاوز شده

خفته گوران، بی نام نشان

این سرزمین غریب

ترانه ُسهراب و ندا و سعیده کیانوش و فاظمه ...

 

در شنبه ،شنبه های درد

شنبه ،شنبه های سوگ

نشسته ایی در خموش روشن و تاریک

آن پارک غریب

در گوشه وکنارایران زمین

مادران پاره تنان این سرزمین

سهراب٬ ندا٬فاطمه محسن ترانه سعیده.......

شمع های دستتان لرزان

شنیده اید                  

حکایت ترانه، سعیده و محسن های،زنده مرده را

دختران وپسران رها اما

شرمناک فاجعه سر درخون

نشسته می گریند

شنبه ها می آئیم ،کنار تو

 ای درد مند شریف

ای عزاداران میهن تجاور شده

در فغان و غوغا می گریید

 زیر لب زمزمه تان

با ترانه ولاله زنده مرده ه در خانه چه کنیم

مادران شرمناک

فرزندان مرده زنده  

امد کنارت در سکوت

خاموش گذشت

نگران پسر و دختر است او

تجاوز شده رها گشته اند

مرده٬ زنده ٬سر در گور

به خانه  بازامده اند

زمان و زمین شرمناک  تان

در تاریک روشن ان پارک نشسته اید

 

اینجا کنارتوایم

با شمع های  افروخته

گلهای سرخ و سپید

اینجا کلن است اینجا فرانکفرت

اینجا لوس انجلس و اینجا لندن2 است

شنبه ها

راین و ماین1

 تیمز و سن

گلباران است به نام تو

 

عفت ماهباز لندن

efatmahbas@hotmail.com
http://efatmahbaz.blogfa.com

1 راین ونام رودخانه ایی در کلن آلمان است 1 – ماین نام رودخانه ایی در فرانکفورت آلمان است 1 – تیمز ونام رودخانه ایی در لندن است 1 – سن ونام رودخانه ایی در پاریس فرانسه است

2- گروه سبز لندن، شنبه ۵ سپتامبر ساعت ۳ تا ۶ بعد از ظهر در جلوی پارلمان لندن٬ در همدردی با مادران عزادار در ایران  گرد هم می ائند

زبان آتش و آهن،اثر جدید  شجریان‏

تفنگت را زمین بگذار

 http://soundcloud.com/milonga/-505

 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 15:34 |

خاورانی دیگر، این بار در بهشت زهرا

خاوران: بیش از ۲۹ سال (قبل از سال۱۳۶۰) است که حکومت تبعیض،  محلی را نامیدند "لعنت آباد" ، آن را گوری کردند برای دگراندیشان لاییک و سکولار و بقول حکومت تبعیض، چاله دانی برای دفن حقایق! بعدها در سال ۱۳۶۷ مادران کشته شده گان آنجا را "بهشت خاوران" نام نهادند آن خاک غریب غم گرفته که شباهتی به بهشت نداشت را، بولدزرهای پاسداران حکومت بارها (در سال ۱۳۶۹قبل از آمدن گالیندوپل، نماینده ویژه سازمان ملل به ایران) زیر رو کرده بودند به "خاوران" مشهور شد که یادآور طلوع خورشید بود و بخشی از تاریخ تلخ سزمین مان. امسال در آستانه سال نو میلادی، همزمان با بمباران غزه به دست نیروهای اسرائیل دوباره ماموران دولت جمهوری اسلامی ایران- در فاصله جمعه ٢٠ تا جمعه ٢٧ دی ماه - گورستان خاوران شامل گورهای قربانیان اعدام های سال ٦٠ تا تابستان ٦٧ گورهای انفرادی و گورهای جمعی کشتار دسته جمعی تابستان ٦٧ را زیر و رو کرده و همجنین در ۲٣ دی ماه در همانجا به قطعه‌ای که محل دفن بهائی‌های اعدام شده است را نیز با بولدوزر زیر و رو کرده و با ریختن خاک و ظاهرا کاشتن درخت روی گورها، درد و داغ خانواده ها را تازه کردند.

 
فیلم مربوط به گورهای بی نام و نشان۱۳۸۸

http://www.televisionwashington.com/media1.aspx?lang=fa&id=2053&SectionID=3

                                    
 در شبهای 22 . 23 و 24 تیرماه در بهشت زهرا چه گذشت ۱۳۸۸
 

قطعه ای دیگر ازبهشت زهرا که دهها جسد بدون نام و مشخصات و حتی جواز دفن به خاک سپرده شده است.۱۳۸۸

http://www.rouydadnews.com/pages/70.php

فیلم های مختلف از خاوران در سال های مختلف ۶۷

http://efatmahbaz.blogfa.com/8705.aspx

 

دیروز دوباره در امروز تکرار شده است. تابستان ۲۱ سال پیش در همین زمان مادران در فغان و درد بودند. ایا اتفاقی تاریخ حوادث شهریور سیاه ۱۳۶۷ با شهریور ۱۳۸۸ همزمان شده است؟ مادران داغدار دیروز و امروز کنار هم به تسلای هم می نشینند و دلدار هم میگردند. آیا دنیا بار دیگر شاهد قربانی شدن نسلی دیگر از ایرانیان بخاطر آزادی خواهد بود؟ ...


 بهشت زهرا


قبر های بی نام و نشان، قبرهای شماره دار، قبرهایی باشمارهای نامفهومی چون ۱۰۷ و ۱۰۸و... فریادهای جگرسوز مادران، پشت در اوین.. مادران، نفرین گویان، با فرزندان ما چه کرده اید؟

درکجا سر در خاک کرده اید؟ سرگردانند پشت در زندان ها. از زندان به دادستانی، دست به دست می گردند، پاسخی نمی شنوند. برخی می دانند که دیگر جگر گوشه اشان را نخواهند دید؛ تاریخ تکرار می شود، بیست و یک سال پیش درست به همین گونه مادران را در سال ۱۳۶۷ دست به دست کردند. پس از چند ماه سرگردانی، ساک لباس جگرگوشه ها و عزیزانشان را تحویل مادران و همسران دادند. بی هیچ نشان قبری، بی هیچ شماره ایی. در پاسخ خانواده ها با افتخار گفتند فرزندانتان ملحد بودند قبر و وصیت نامه ندارند.
این روزها هم مادران هر صبح با نا امیدی به دادستانی و پشت در اوین آمده و شنیده اند: بروید، قاضی هنوز فرصت نکرده تا پرونده را ببیند. سپس گفتند پسرتان به فلان بند و یا فلان زندان منتقل شده و یا پرونده اش در حال بررسی است. گاها پولی از مادر می گیرند. چشمان مادر از شادی می درخشد. در دل به تسلای خویش می نشیند. هنوز زنده است؟ نه حتما زنده است، پول گرفته اند. آن روز دل خوش می کند، شب را با شوق دیدار فرزند روز می کند. فردا به جای دیگری نمی رود بپرسد. پس فردا و پسین فردا باز دل نگران می اید پشت در اوین تا...
کشف چهل قبر بی نام و بی نشان در قطعه ۳۰۲ بهشت زهرا از چه چیزی خبر می دهد؟ آیا ماجری گورهای جمعی خاوران*، ماجرای سال ۱۳۶۷ دوباره تکرار شده است؟ این بار برای معترضان خیابانی که با مسالمت خواستار رای شان بوند؟ تکذیب با عجله یکی از مسئولان نظام از چه روست؟ "ما گور دست جمعی نداریم". آیا تکذیبی این گونه و سخن گفتن از "گور دست جمعی" آن هم در حالی که کسی سخنی در باره ان نگفته است، به چه معنا می تواند باشد؟ ایا این بار نیز چون تابستان سیاه ۱۳۶۷ افراد معترض را در گورهای جمعی هم دفن کرده اند؟
بی تابی مادران پشت در اوین. قبرهای بی نام و نشان، محاکمات نمایشی همه و همه انگار تکرار دیروز است.۲۱ سال پیش است. مادر شاپور، مادر منوچهر، مادر علی، مادر لیلا، مادر پروین و مادر سهیلا و... در بدر این سو و آن سو دنبال قبر فرزندانشان می گشتند. بیست و یک سال پیش صدها نفر از بهترین بچه های این مرز و بوم را غریبانه در زندان ها کشتند بی آنکه خانواده ها بدانند. آنها در بدر پشت در زندان ها در انتظار بودند. در دو ماه اخیر در ایران در خیابان ها، بیابان ها و در زندان ها با شکنجه و تجاوز جوانان بی گناه را کشتند. کسی نمی داند چه تعداد کشته شده اند .هنوز بسیاری از مسایل اشکار نگشته است.
در دهه ۶۰ بویژه سال ۱۳۶۷ صدها نفر را در عرض دو ماه در زندان ها به جوخه اعدام سپردد. در آن دوران از آن اتفاقات و روز و شب های نفرینی زیر شکنجه، کسی خبردار نبود. در طی پنج ماه هر روز به خانواده ها خبر ناخوش می رسید: فرزندانتان را کشته اند یا آنان از زندان فرار کرده اند و یا... تا سرانجام پدران و مادران پس از پنح ماه بی خبری کامل، ساک لباس فرزندانشان را در کمیته ی مختلف به جای فرزندشان تحویل گرفتند. مقامات زندان، تهدید کردند تا خانواده ها مراسمی برگزار نکنند.
دیروز دوباره در امروز تکرار شده است. تابستان ۲۱ سال پیش در همین زمان مادران در فغان بودند. ایا اتفاقی تاریخ شهریور سیاه ۱٣۶۷ با شهریور ۱۳۸۸ همزمان شده است؟ مادران داغدار دیروز و امروز کنار هم به تسلای هم می نشینند و دلدار هم میگردند. آیا دنیا بار دیگر شاهد قربانی شدن نسلی دیگر از ایرانیان بخاطر آزادی خواهد بود؟


عفت ماهباز
لندن
efatmahbas@hotmail.com
http://efatmahbaz.blogfa.com
اخبار روز:
www.akhbar-rooz.com
زیرنویس
خاوران: بیش از ۲۹ سال (قبل از سال۱۳۶۰) است که "لعنت آباد" را گوری کردند برای دگراندیشان لاییک و سکولار و بقول حکومت تبعیض، چاله دانی برای دفن حقایق! بعدها در سال ۱۳۶۷ مادران آنجا را "بهشت خاوران" نام نهادند آن خاک غریب غم گرفته که شباهتی به بهشت نداشت را، بولدزرهای پاسداران حکومت بارها (در سال ۱۳۶۹قبل از آمدن گالیندوپل، نماینده ویژه سازمان ملل به ایران) زیر رو کرده بودند به "خاوران" مشهور شد که یادآور طلوع خورشید بود و بخشی از تاریخ تلخ سزمین مان. امسال در آستانه سال نو میلادی، همزمان با بمباران غزه به دست نیروهای اسرائیل دوباره ماموران دولت جمهوری اسلامی ایران- در فاصله جمعه ٢٠ تا جمعه ٢٧ دی ماه - گورستان خاوران شامل گورهای قربانیان اعدام های سال ٦٠ تا تابستان ٦٧ گورهای انفرادی و گورهای جمعی کشتار دسته جمعی تابستان ٦٧ را زیر و رو کرده و همجنین در ۲٣ دی ماه در همانجا به قطعه‌ای که محل دفن بهائی‌های اعدام شده است را نیز با بولدوزر زیر و رو کرده و با ریختن خاک و ظاهرا کاشتن درخت روی گورها، درد و داغ خانواده ها را تازه کردند.


به گزارش پایگاه خبری فراکسیون خط امام (ره) مجلس «پارلمان‌نیوز»، ارگان جبهه مشارکت در روزهای گذشته خبری را مبنی بر اینکه در روزهای ۲۱ و ۲۴ تیرماه پیکر ده‌ها نفر از هموطنانمان بدون شناسائی و بدون درج مشخصات شخصی و صرفا با یک شماره جواز دفن در قطعه ٣۰۲ بهشت زهرا به خاک سپرده شده را منتشر کرد.
پس از آن فرهاد تجری، عضو کمیسیون بررسی حوادث پس از انتخابات، به «پارلمان نیوز» گفت: «اصل خبر دروغ است چه برسد به اینکه تعیین کنند کدام افراد دفن و خاکسپاری شده‌اند. تجری همچنین در این گفتگو اعلام کرد: «در بررسی‌های خود متوجه شده که بازداشت‌ها و نحوه برخوردها شفاف بوده و این خبر (دفن دسته‌جمعی کشته‌شدگان) ادامه حلقه‌های ابهام آفرینی و تشتت ذهن مردم در مورد حوادث پس از انتخابات است.»
گفتنی است سایت نوروز در تاریخ ۲۴ تیرماه نیز به نقل از خانواده یکی از شهدای حوادث اخیر، از وجود دهها جنازه در سردخانه‌ای در جموب غربی تهران خبر داده بود، که با تحویل جنازه‌های منجمد به خانواده‌ها در روزهای بعدی این خبر تا حدودی مورد تائید قرار گرفت.

 

 

اعلامیه ی سوم
جمعی از خانواده‌های جانباختگان دهه‌ی شصت

• بیائید امسال مسئله کشتار دهه ۶۰ و کشته شدگان جنبش اخیر را به یک وجه از مبارزه کنونی مان و زمینه ی اتحاد و همبستگی بین خود تبدیل کنیم. بیائید تا برای نجات جان صدها تن دیگری که در اوین، زندان های شهرستان ها و در بازداشتگاههای مخفی اسیرند، مبارزه ای متحد را به پیش ببریم، نگذاریم عزیزان بیشتری را از ما بربایند و خیل داغداران این کشور را افزون کنند. بیائید در ۲۱ امین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی و به یاد همه ی کشته شدگان دهه ۶۰ دوشادوش هم قرار بگیریم و خواسته های مشترک مان را یک صدا اعلام کنیم ...

http://www.blogfa.com/Desktop/Default.aspx?t=1867868679&d=6853978

 

به خانواده کشته شدگان جنبش حق طلبانه ی مردم ایران
به مردم آزادی خواه سراسر ایران
به همه ی کسانی که از ستم رنج می برند و می خواهند پایانی بر بیعدالتی ها بگذارند.

در تابستان سال ٨٨ بسر می بریم و دو ماه است که کشور درگیر وضعیتی فوق العاده شده است. خواهران و برادران ما، دختران و پسران ما، مادران و پدران ما بپا خاسته و ندای آزادی و رهایی از ٣۰ سی سال بیحقوقی و ظلم را سر داده اند. پاسخ اولیه ترین حقوق و خواسته های انسانی چیزی نبوده بجز گلوله و زندان و شکنجه. در جستجوی عزیزان ناپدید شده خود به هر دری زدیم و مرارت های بسیار تحمل کردیم و عاقبت جسد خونین او را به ما تحویل دادند. از ما بهای گلوله خواستند و برای سوگواری بر پیکرعزیزانمان ما را منع کردند. کسانی از ما هنوز در حال گذراندن دوره ی رنج آور جستجو هستند و تلاش های ما با بی حرمتی و ضرب و شتم پاسخ میگیرد. دروغ و فتنه را که مشخصه حکومت های ضدمردمی است توسط رسانه های خود در بوق دمیدند و گفتند "هیچکس کشته نشده است!" بعد از اینکه به کمک اطلاع رسانی مردمی و خانواده های کشته شدگان بسیاری امور آشکار شد آنگاه با صدها اما و اگر، وعده بررسی دادند.
ما "جمعی از خانواده‌های ...." این رنج ها را تجربه کرده ایم .
با شور و شوق و به امید جامعه ای که دیگر در آن از این مصیبت ها خبری نباشد در سال ۵۷ انقلاب کردیم و ثمره ی انقلاب مردمی مان را همین کسانی که امروز در جنگ قدرت با هم بسر میبرند، ربودند. به جرم آزادی خواهی و حق طلبی و دگراندیشی خودمان یا عزیزانمان را به بند کشیدند، شکنجه دادند، به دار آویختند یا به جوخه های تیر سپردند. دربدری های بسیاری کشیدیم و در صحن زندان اوین پیراهن خونین بما تحویل دادند و پول گلوله درخواست کردند. برخی از ما هنوز نمیدانیم عزیزمان چگونه و کجا کشته شد و گور او کجاست. در تمام دهه ۱٣۶۰ ده ها هزار پدر و مادری که در پشت زندان های اینان در جستجوی فرزندانشان تجمع کرده و اشک می ریختند، با قنداق تفنگ از سوی اینان پذیرائی شده و خبر اعدام فرزندانشان را بدون اینکه نام و نشانی از محل دفنشان بگیرند، از دهان اینان شنیدند. برخی فرزندانشان را درون زندان و در حالیکه شکنجه شده بودند بدنیا آوردند و در همان زمان خبر اعدام همسر یا خواهر یا برادری، را دریافت کردند. تمام دهه ی ۶۰ وضع به همین منوال بود و در سال ۶۷ بزرگترین قتل عام زندانیان سیاسی صورت گرفت. درست در ۲۱ سال قبل در همین روزها فرزندان ما، همسران ما، خواهران و برادران ما، دوستان ما در حالیکه در زندان بسر میبرند و برخی از آنان مدت زندانی بودنشان نیز بسر آمده بود و در امید آزادی بودند، در محکمه هایی سه ثانیه ای و به جرم دگراندیشی روانه قتلگاه شدند. هنوز آمار دقیقی از این جنایت علیه بشریت در دست نیست اما گورستان خاوران و دهها گورستان گمنام دیگر در سراسر کشور که پذیرای گورهای دسته جمعی عزیزان ماست گواهی است بر اینکه تعداد کشته شدگان بسیار بوده است.
دهه ی شصت تیره ترین دوران در تاریخ معاصر ماست که بخاطر مسئولیت های انسانی و اهمیت تاریخی اش نمی توان به سادگی آن را فراموش کرد. دهه ای یگانه در تاریخ ماست که یگانگی اش برخاسته از وسعت و گستره ی جنایت هایی است که صورت گرفت و درد و رنجی است که بما تحمیل کرد.
از آن زمان تا به امروز ما را از برگزاری مراسم برای عزیزانمان منع کردند و سخن گفتن در مورد این فجایع را جرمی بزرگ و خط قرمز کل حاکمیت می دانستند. شکی نیست که بسیاری از شما چیزی در این مورد نمی دانید و هنوز طوری وانمود میشود که گویی اکنون برای نخستین بار است که کشور با پدیده زندانی سیاسی و شکنجه و تجاوز و کشتار مواجه شده است.
در همه این سالها ما خانواده ها، به رغم تهدید و ارعاب، به هر شکلی یادمان عزیزان خود را برگزار کردیم. مجالس و مراسم برپا کردیم، در خاوران گرد آمدیم و اجازه ندادیم یاد و آرزوهای آنان همچون پیکرشان به خاک فرو رود. حاکمین مجال ندادند تا ما در کنار تعداد بیشتری از مردم کشورمان مراسم خود را برگزار کنیم زیرا از همدردی و اتحاد میان مردم بیش از هرچیزی وحشت دارند. همانگونه که امروز تلاش میکنند تا تعداد قربانیان مبارزه ی عادلانه ما را مخفی نگهدارند. دهها دروغ و دمبل سرهم می کنند تا بلکه افکار عمومی را از فجایعی که صورت گرفته بیخبر نگاه دارند.
اما این حیله ها دیگر کار ساز نیست. امروز مردم ما در مقیاسی میلیونی و با انباری از خشم سی ساله به صحنه آمده اند؛ به برکت آگاهی عمومی و روش های اطلاع رسانی امروز دیگر نمی توانند جنایت و حق کشی هایی که انجام داده اند را پنهان کنند.
همان دستانی که در کهریزک یا دهها بازداشتگاه دیگر عزیزان شما را شکنجه کرد و کشت، با عزیزان ما در دهه ۶۰ چنین کرد. همان نظامی که کیانوش ها، نداها، سهراب ها و دهها جان شیفته ی دیگر را در اوج جوانی از شما ربود، با اعضای خانواده ی ما در دهه ۶۰ چنین کرد. همان خواسته های انسانی و حق طلبانه ای که عزیز شما را روانه قتلگاه کرد با عزیز ما چنین کرد. همان مصائبی که امروز بر سر شما میآید برای سالیان دراز بر سر ما آمد. پس ما عمیقا و از ته دل رنج و خشم شما را درک میکنیم و با آن صمیمانه همدردی داریم.
اما این کافی نیست. برای اینکه خون ها هدر نرفته باشد باید دست به دست هم دهیم و صدای اعتراض خود را به این فجایع انسانی متحدانه بلند کنیم. مسببین این جنایت ها بیش از هرچیز از وحدت خواست و اراده ی ما وحشت دارند. زیرا میدانند زمانی که مردم متحد و آگاه در کنار هم قرار گیرند، آنگاه قادرند کوه ها را جابجا کرده و صخره ها را از جای در آوردند و بر پایه آن جامعه ای سالم و پویا و بدون بیعدالتی را بنا گذارند.
پس بیائید امسال مسئله کشتار دهه ۶۰ و کشته شدگان جنبش اخیر را به یک وجه از مبارزه کنونی مان و زمینه ی اتحاد و همبستگی بین خود تبدیل کنیم.
بیائید تا برای نجات جان صدها تن دیگری که در اوین، زندان های شهرستان ها و در بازداشتگاههای مخفی اسیرند، مبارزه ای متحد را به پیش ببریم، نگذاریم عزیزان بیشتری را از ما بربایند و خیل داغداران این کشور را افزون کنند.
بیائید در ۲۱ امین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی و به یاد همه ی کشته شدگان دهه ۶۰ دوشادوش هم قرار بگیریم و خواسته های مشترک مان را یک صدا اعلام کنیم.

۱. پی گرد و محاکمه‌ی مسببین کشتارهای دهه‌ی شصت، به ویژه اعدام‌های دسته‌جمعی سال ۶۷ و سرکوب، کشتار، شکنجه و تجاوزات حوادث اخیر
۲. اعلام اسامی دفن شدگان دهه‌ی شصت در گورستان خاوران و اعلام اسامی کشته‌شدگان و زندانیان وقایع اخیر
٣. آزادی بدون قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی و عقیدتی
۴. الغای اعدام برای هر جرمی و شکنجه تحت هرعنوانی
۵. دریافت کیفرخواست محکومین سیاسی و اعدام شدگان در طی این سی سال و افشا‌ی علت اعدام آنان
۶. دریافت وصیت‌نامه‌ اعدام شدگان
۷. به رسمیت شناختن محل دفن اعدام شدگان سی‌سال حاکمیت اسلامی در تهران و شهرستان‌ها و تحویل بدون قید و شرط کشته شدگان حوادث اخیر به خانواده‌ها و اجازه‌ی برگزاری مراسم در منازل و یا سر خاک این کشته شدگان
٨. اجازه‌ی گذاشتن سنگ برقبر کشته شدگان
۹. پیگرد ومحاکمه‌ی عامرین و عاملین کسانی که اقدام به تخریب خاوران و گورستان‌های مشابه در سایر نقاط ایران کرده و به آزار خانواده‌ها درطی این سال‌ها پرداخته‌اند،
۱۰.   بازگرداندن حقوق شهروندی خانواده‌ها و متوقف کردن هرگونه محدودیت و محرومیت    اجتماعی، سیاسی، فرهنگی واقتصادی در مورد آنان... و
۱۱. پذیرش و حفظ گورستان خاوران و گورستان‌ها و یا قبرهای مشابه در سایر نقاط کشور به عنوان سندی تاریخی از جانب نهادهای محلی و بین‌المللی

٣۰ مرداد ۱٣٨٨


 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 4:30 |
 

 

سوگند به لبخند ندا وبه جوانی سهراب

"جنایت علیه بشریت" را فراموش نمی کنیم

 

سوگند به لبخند ندا، سوگند به جوانی سهراب ،سوگند به کودکی و معصومیت علیرضا ، "جنایت علیه بشریت" را فراموش نمی کنیم اینبار ما تنها نیستیم شما مردمان شجاع سرزمینم کنارمان هستید .ما دیگر نمی هراسیم از تنهایی.

 http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=23222

امروز باران نه سیل برسرما بارید.سه ساعت در باران سیل آُآسا ماندیم مردم با چتر و بی چتر خیس از باران ، مصمم فریاد کشیدند "مرگ بر دیکتاتور" ."ندای نازنینم حق تو پس می گیرم...." پلیس های مراقب ما همچنان خونسرد ارام لبخند بر لب کمی انسوتردر باران راه رفتند .دیگر دوستمان شده اند. از سیل می گفتم از سیل اشک ها هم بگویم گاه به گاه باران اشک های مان را با خود می شوید ان هنگام که یاد می اوریم ای هم وطن ای یار خیابانی ، چگونه ترا به گلوله بستند.تجاوز نمودند .گرسنه رها نمودند در بین جمعیت گرسنه بازداشتی درون سلول ها ی پیش ساخته. .وادارتان نموند توالت ها با زبان لیس زنید.. سوارتان شده اند . سواری داده اید .له شده اید و لخت و در خیابان ها رهایتان نموده اند و زنده مانده اید . شرمگین به خانه باز امدید بی انکه بتوانید بگویید بر شما چه گذشته! .مادر و پدرها هنوز سرگردانند نمی دانند سراغ عزیزشان را از کدام زندان بگیرند یا .نشان گور فرزندشان را از کدام گورستان . زندانی گریان و شرمگین است، او با چشم هایش ۳۶ جنازه یاران خیابانی اش  را دیده است .در بیابان ها هنوز اجساد بر زمین مانده اند ترانه را انگونه مثله شده در بیابان ها یافتند .دیروز سیمای دروغین ایران، ترانه دیگری را در کانادا زنده پیدا نمود .باید به مردم بباورانند همه چیز دروغ بوده .سهرابی  نمرده وقتی ندا هنرپیشه می شود!  

سوگند به شجاعتت در گلوله باران ها، فراموش نخواهیم کرد : چگونه برایت اب در کاسه توالت ریختند و بر پشت گردنت ایستادند تا آب را لیس زنی. وقتی اولین گروه از دختران فاش کردند چگونه بارها و بارها مورد تجاوز قرار گرفتند باران بارید و ما پنهان از انظار با باران باریدیم وقتی مردان و پسران نوجوان را به تازیانه بستند تجاوز نمودند و کشتند وباران بارید و ما باریدیم. خواندیم تورا بر بالای پشت بام خانه به گلوله بستند . خواندیم جنازها را داخل زباله دان ها ریختند و خواندیم نامه شجاعانه مهدی کروبی از تجاوز وحشیانه به دختران به پسران جوان  بازداشتی را  *1 اینها گواهان "جنایت علیه بشریت" را خواندیم .

سوگند به لبخند ندا، سوگند به جوانی سهراب ،سوگند به کودکی و معصومیت علیرضا ، قسم به باران، "جنایت علیه بشریت" را فراموش نمی کنیم اینبار ما تنها نیستیم شما مردمان شجاع سرزمینم کنارمان هستید .ما دیگر نمی هراسیم از تنهایی.

هموطن ای همراه خیابانی من،  به باران سوگند که تنهایتان نگذاریم. شرم مان باد اگر اسوده باشیم ان هنگام که تو در باران گلوله ایی. کمی بیشتر طاقت بیار.ایا حق دارم از تو وام گذارم ؟از تو بخواهم بمان؟ بدان با تو می مانم .به قولم وفادارم تا ان سر دنیا .تا زنده هستم با تو هستم، یاد نگرفتم بی وفا باشم .

 طاقت می اوری می دانم .ترا می شناسم از جنس منی در سی سال پیش .از جنس مایی با خواسته های ۱۵۰ سال ٫پیش بمان با تو می مانم در باران و برف .باتو می مانم در سرمای سرد. طاقت بیاور می مانم اگر نگذارند در پشت در سفارت خانه های ایران در دنیا بمانم در گوشه ایی دیگر با تو می مانم .می گویی از گلوله باران؟

می گویم در گلوله باران بودم در شبهای بی مهتاب. در حکومت نظامی شاه زیر کامیونی در خیابان سلسبیل . در سیزده ابان گاردی ها چنان باته تفنگ بر شانه ام کوفتند .این روز ها در باران کز کزمی کند. .طاقت بیاور قولم قول است.این داستان نسل ماست.ان روزها ی داغ گلوله، درست مثل شما بودیم برای آزادی سر ازپا نشتاخته همه جا سرک کشیدیم در بهشت زهرا، دانشگاه صنعتی، در انستیو گوته، در۱۷ شهریور و سر انجام در ۱۹ و ۲۲ بهمن همه جا بودیم طاقت اوردیم .می دانم تو هم طاقت می اوری بمان با تو می مانم قول می دهم. این داستان من تنها نیست این داستان هم نسلان من است همه روز شبشان فریاد ازادی بر کشیدند. می دانم تو پر طاقت تر ازمنی . ترا به آزادی سوگند با شعورتر از من فریاد برکش برای آزادی ُبرابری عدالت اجتماعی و جدایی دین از دولت، اصل جدا ناپذیر ان.

عفت ماهبار لندن

http://efatmahbaz.blogfa.com/
efatmahbas@hotmail.com

 

 *1  مهدی کروبی در اطلاعیه ایی چنین گفت : "عده‌ای از افراد بازداشت‌شده مطرح نموده‌اند كه برخی افراد با دختران بازداشتی با شدتی تجاوز نموده‌اند كه منجر به ایجاد جراحات و پارگی در سیستم تناسلی آنان گردیده است. از سوی دیگر افرادی به پسرهای جوان زندانی با حالتی وحشیانه تجاوز كرده‌اند به طوری‌كه برخی دچار افسردگی و مشكلات جدی روحی و جسمی گردیده‌اند و در كنج خانه‌های خود خزیده‌اند."

 

 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 3:41 |
 

اسقلال ،ازادی، جمهوری ایرانی

در میدان بهارستان

یاد فردا با من است فردایی که مردم در بهارستان زندگی را در باغچه های میدان بهارستان و توپ خانه ،سبز خواهند نمود . فردا چون دیروز مردم در خیابان حماسه مهر* را به نمایش خواهند گذاشت.فردا مردم در بهارستانی جمع خواهند شد که در 28 مرداد 1332 همان جا بر علیه کودتای امریکای شاه، علیه مصدق، فریاد زنده باد آزادی و برابری را سر دادند. .آنجا خون شان بر زمین ریخته شد  فردا باز هم ما "خارج نشینان اجباری" در جلوی سفارت خانه های ایران در دنیا جمع خواهیم شد و همان شعار های مردمان سبز درد کشیده مان را فریاد خواهیم زد درود بر مردمان سبز سرزمینمان

 http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=23063

دیروز هزاران مردم معترض تهران را در خیابانها دیدیم .با همه وجود فریاد می کشیدند : مرگ بر دیکتاتور، اسقلال ،ازادی جمهوری ایرانی …. امروز خبر مرگ کودک 12ساله  که با ضربه با طومی در سرش در بهشت زهرا کشته شد، گریان او شدم مادر شهیذی از کشته شده گان روزهای اخیر، در کرمانشاه ، در اعتراض به مرگ تنها پسرش خود را در گل پیچید جلوی وزارت اطلاعات تحصن نمود، او را شبانه روانه زندان کردند. هر روز چند جسد متلاشی در گوشه کنار خیابان پیدا می شود مردم با دلواپسی زیرپایشان می نگرند تا بر خون مردم پا نگذارند.مادران حماسه می افرینند .دست به دست هم می دهند به مهر هم چون سد محکمی می شوند جلوی گلوله را بگیرنذ تا فرزند ایران زمین در بند نشود دیروز زندانیان را با دمپایی و لباسهای خاکستری زندان به دادگاه می اورند در فیلم هااز جنگ هانی دوم ،یهودیان را انگونه در اردوگاهها اسیر دیده ایی ویاد آور سال هایی است که در ان سیاهچا لها اسیر بوده ایی. شب با چهره دردکشبیده زندانیان به خواب می روی و سعی می کنی بخندی. زندگی باید ادامه داشته باشد.

دل خوش کرده ایی با خود عهد بسته ایی که باز هم بروی تظاهرات جلوی سفارت ایران، انگشت پیروزی را بالابری وبغض در گلو فریاد زنی اسقلال ،ازادی جمهوری ایرانی باز.نگران می شوی  از خود می پرسی جمهوری ایرانی یعنی چه؟ برابری را با خود همراه دارد؟ یعنی انقدر مردم دانسته اند که بدون پیش برد برابری در جامعه  دوباره زندگی اب در هاون کوبیدن است آیا "جمهوری ایرانی"  می تواند به کمک مردم ایران آید و انها را پس از پشت سر گذاشتن اینهمه درد و رنج در جهت دستیابی به حقوق دمکراتیک  یاری دهد  می تواند جدایی دین از دولت را در قانون اسا سی بگنجاند ؟ آیا می تواند خواست‌های مردم ما را در چارچوب  اعلامیه جهانی حقوق بشر طرح ریزی و بیان شود . ایا و ایا ها در سرت می پیچد

دل نگران سرود خوان شهید هستی و گاها با سرود یار دبستانی دست و پا می زنی  و شاد امیدوار می شوی ما نمی ایستیم ما به جلو می رویم

گاه گریه ات می گیرد که در ناف اروپا برای تو زن که همه عمر تلاش نمودی مستقل بمانی و تلاش نمودی مسایل انسانی و حقوق بشری برایت اصل باشند برای خودت صاحب نظری هنوز برایت پدر خوانده می شناسند از تو به کسی شکایت می برند که نه پدرت است و نه برادرتت ازه اگر هم بود  به عنوان زن سراپا خشم می گویی من پدر خوانده ندارم من یک زنم مثل هزاران زن مستقل و برابری خواه دیگر، مسایل حقوق بشری برایم اصل اند از خشم می خوایی سرت را به دیوار بکوبی .خشمگین از این کم فهمی ها. به خانه می ایی نامه مادرانی را می خوانی که در جستجوی دختران و پسران جوان خویشندو نامه مادر روزنامه نگار هنگامه شهیدی را می خوانی که نمی داند دخترش کجاست؟ دست و دلم می لرزد چهره زیبا و مهربانش به خاطرم می اید لابد دختر کوچولویش الان نگران مادر، همراه مادر بزرگ سرگردان پشت زندان هاست یا در پزشک قانونی دنبالش می گردد. یاد ژیلا بنی یعقوب و همسرش می افتم که چند هفته قبل از دستگیری در ایمیلی برای همه نوشت "اگر دستگیر شدم مرا فراموش نکنید " راستی الان کجاست ؟ چه می کند ؟تا چه حد او را زیر فشار قرار داده اند؟. مادر و پدران و صدها جوانی که در خانه نیستند و کسی نمی داند ایا در جایی زنده اند؟ انوقت شرمنده می شوم از اینکه تحقیر مردانی که در سرزمین پدر سالاران رشد و پرورش یافته اند مرا چنان خشمگین نموده است!.

 هماهنگ با مردم در در ایران شعار می دهم "اسقلال ،ازادی جمهوری ایرانی" انگونه که فریاد می کشم بی شک برابری را هم با خود به ارمغان خواهد اورد

یاد فردا با من است فردایی که مردم در بهارستان زندگی را در باغچه های میدان بهارستان و توپ خانه ،سبز خواهند نمود . فردا چون دیروز مردم در خیابان حماسه مهر* را به نمایش خواهند گذاشت.فردا مردم در بهارستانی جمع خواهند شد که در 28 مرداد 1332 همان جا بر علیه کودتای امریکای شاه، علیه مصدق، فریاد زنده باد آزادی و برابری را سر دادند. .آنجا خون شان بر زمین ریخته شد  فردا باز هم ما "خارج نشینان اجباری" در جلوی سفارت خانه های ایران در دنیا جمع خواهیم شد و همان شعار های مردمان سبز درد کشیده مان را فریاد خواهیم زد درود بر مردمان سبز سرزمینمان

عفت ماهباز لندن

http://efatmahbaz.blogfa.com/
efatmahbas@hotmail.com

*با من به تماشا بیایید: همه مادران من/ روایت روز دوشنبه

 http://www.sign4change.info/spip.php?article4442

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 4:37 |
 

دادگاه يا حسينيه زندان اوين؟!

ترجمه متن به زبان انگلیسی

http://iranquest.com/?p=9082

 
نهادهای بين المللی حقوق بشر، مراجع حقوقی سازمان ملل، عفو بين الملل! وضعيت زندانيان در ايران دشوار و خطرناک است نگذاريد بار ديگر شرايط تابستان سياه ۱۳۶۷ در ايران تکرار شود! نگذاريد جنايت عليه بشريت بار ديگر در ايران تکرار شود!

صبح شنبه ده مرداد حکومت ايران کم سابقه ترين دادگاه دنيا، اولين جلسه محاکمه صد زندانی را در سالن اجتماعات اداره کل دادگستری تهران (مجتمع امام خمينی) برگزار کرد. در اين دادگاه فقط رسانه های نزديک به دولت و نهادهای قضايی – امنيتی حضور داشتند در اين دادگاه استثنائی برخی از سرشناس ترين مقامات دولتی سابق در مقام متهم در جلسه حضور داشتند. از جمله: محمدعلی ابطحی (عضو شورای مرکزی مجمع روحانيون مبارز)، بهزاد نبوی (عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی)، محسن ميردامادی (دبيرکل جبهه مشارکت)، محسن امين زاده، عبدالله رمضان زاده (اعضاء شورای مرکزی جبهه مشارکت)، و محمد عطريانفر (عضو شورای مرکزی حزب کارگزاران سازندگی) و همه مردم دنيا ديدند چگونه اين مقامات زندانی با دمپايی و لباس زندان و با چهره هايی پريشان در مضحکه‌ای به نام دادگاه آورده شدند. همه اين صد نفر اتهام شان شامل* "اقدام عليه امنيت ملی، تخريب اموال شخصی مردم " و انقلاب مخملی" و برهم زدن نظم عمومی می شد. طبق روال آن سال ها از وکيل در دادگاه خبری نبود ظاهرا متهمانی که وکيل داشتند، يا وکلايشان از برگزاری دادگاه بی خبر بودند و يا آن ها را به محل برگزاری محاکمه راه ندادند. در واقع امر اين نه يک جلسه دادگاه بلکه همان جلسه اعتراف گيری حسينيه اوين بود؛ با اين تفاوت که تماشاچيان، زندانی ها نبودند مردم ايران بودند که از طريق راديو تلويزيون دولتی می شنيدند که زندانی ها از مقامات سابق دولت چگونه ابراز ندامت می کنند. اين نمايش کمدی - تراژيک را دادگاه نام نهادند و به همه دنيا نشان دادند زندانی به ابعاد ايران را.

آن هايی که در دهه اول انقلاب زندانی بودند و يا خاطرات آن دوره را خوانده اند به خاطر دارند که در آن دوران از سال ۱۳۶۰ به بعد، مقامات زندان، زندانی ها و معمولا سران گروه های سياسی را پس از شکنجه بسيار وادار به اعتراف می کردند. اصطلاحا می گفتند زندانی را شکسته اند و توابش کرده اند. آن ها زندانيان را پس از خرد و خاکشير کردن شان از نظر روحی و جسمی به حسينيه زندان اوين می بردند، آن ها را در حسينيه مقابل ديگر زندانيان - که ممکن بود همسر يا خواهر و برادرشان در بين شان بوده باشد – می نشاندند. زندانی به کارهای کرده و ناکرده اعتراف می کرد. آن ها از داشتن وکيل محروم بودند. آن ها شرمنده از شکست شان در مقابل زندانيان با شکنجه ديگری نيز روبرو شدند. در ميان زندانی هايی که وادار شده بودند به تماشا بنشينند برخی که ظاهرا تواب شده بودند، با هو و يا شعار مرگ بر او و يا جريان فکری اش به آزار بيشتر زندانی می پرداختند.

لاجوردی سپس دست چين شده اين نمايشات ضد انسانی را به تلويزيون می آورد. او و همکاران اش، ظاهر نظام اسلامی را حفظ می کردند. آن ها زندانی را با کت و شلوار آراسته جلوی تلويزيون می آوردند تا از "شرايط خوب زندان" و "برخوردهای انسانی برادران بازجو" بگويند و از گذشته شان ابراز پشيمانی و ندامت کنند . در آن سال ها، در اوايل، اقرارهای اين گونه را بسياری از روشنفکران پذيرفتند اما امروز همه می دانند اين نمايش خالی از اعتبار است.

امروز حالت ناآرام محمدعلی ابطحی - وب نگار ِ وبلاگ "وب‌نوشت" که در تاريخ ٢٦ خرداد ماه بازداشت شده بود - و شکل قرار گرفتن دستان او، از جمله دست راستش، از داستان تلخ و مکرر زندانيان شکنجه و وادار به تسليم شده، سخن داشت. حالت نگاه متوحش و نگران او جلوی دوربين، به انسان می گفت: "شرمنده که قهرمان نيستم."

آقای ابطحی و همه زندانيانی که به خاطر دفاع از رای تان، به خاطر آزادی بيان و دفاع از آزادی، به خاطر شرافت انسانی تان دربند شديد! شما نبايد شرمنده باشيد مردم ما قهرمان نمی خواهند مردم ما انسان شريف را زنده می خواهند. نمايش اجراشده، در حضور ميليون ها تن از مردم ايران و جهان، شما را روسياه نمی کند. همه می دانند بر شما چه گذشته است اگر هم اعترافی نموده ايد مردم می دانند در چه شرايطی بوديد که چنين شکستيد. درد و سرشکستی تان برای مردم ما که اين روزها عزادار نداها و سهراب ها و محسن ها هستند قابل درک است.

خانواده و عزيزان زندانيان! مردم همراه و همدردتان هستند. تلاش کنيد، آن ها زنده بيرون آيند. بايد نگران زندانيانی بود که وعده داده اند به زودی تکليف شان را روشن کنند.

از جمله آقای محمود احمدی‌نژاد ديروز در جمع اساتيد بسيجی گفت: "دوره جديدی آغاز شده است. بگذاريد مراسم تحليف برگزار شود، دولت کارش را شروع کند، يقه‌شان را می‌گيريم و سرشان را می‌چسبانيم به سقف."

نهادهای بين المللی حقوق بشر، مراجع حقوقی سازمان ملل، عفو بين الملل! وضعيت زندانيان در ايران دشوار و خطرناک است. نگذاريد بار ديگر شرايط تابستان سياه ۱۳۶۷ در ايران تکرار شود! نگذاريد جنايت عليه بشريت بار ديگر در ايران تکرار شود.

آقای منتظری! آقايان موسوی، کروبی و خاتمی و همه آن هايی که حقوق بشر را دنبال می کنيد! شما اين دولت مدعی حفظ ارزش های اسلامی را بهتر از ما می شناسيد از کارهای ضد بشری او در گوشه و کنار ايران در کوچه و خيابان باخبريد آن ها در ايران شرايطی بدتر از زندان ابوغريب در عراق را به وجود آورده اند؛ نگران دربنديان باشيد. از اين دولت کودتايی هر کاری بر می آيد.

عفت ماهباز
لندن

http://efatmahbaz.blogfa.com/
efatmahbas@hotmail.com

عليرضا بهشتی مشاور میر حسین موسوی و عضو کميته پيگيری وضعيت بازداشت شدگان بعد از انتخابات ،در پاسخ به پرسش خبرنگار پارلمان نيوز درباره تعداد بازداشت شدگان می گويد:« حدود ۱۷۰۰ اسم جمع شده اما حتما اين همه اسامی نيست و نکته ديگر اينکه چه تعداد از اين اسامی زنده هستند، مشخص نيست».

* ادعانامه دادستانی تهران
در ابتدای جلسه ادعانامه ی دادستانی تهران (سعيد مرتضوی) قرائت ش
د

عبادی: بیش از ۱۰۰ غلط حقوقی در کیفرخواست وجود دارد

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/08/090801_wmj-ebadi-trial.shtml

دختر ابطحی: "متن اعتراف ها متن بابا نبود"

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/08/090801_wmj-abtahi-daughter.shtml

 

دادگاه نمایشی پنجم

http://www.khandaniha.eu/items.php?id=862

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 12:39 |
 

من از یادت نمی کاهم 

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=22847

بیست و یکسال پیش ۵ مرداد ۱۳۶۷.  یازده شب بود ساعت سکوت زندان.در راهرو بند عمومی در اموزشگاه اوین بودیم .برخی اماده خواب در رختخوابشان .من در راهروی بند مشغول خواندن روزنامه بودم صدای شعار پاسداران با مارشی غریب سکوت شب رادرید. بندیان هریک در جایشان نیم خیز شدند. پریده رنگ به دیوار تکیه دادم فردین هم امد نشست کنارم . تک تیرها و سپس رگبار . پایان زندگی تو و صدها تن دیگر در ان شب. 

امروز ۲۱ سال از ان تاریخ گذشته است. نسلی دیگر در راهند تا بدست اوریم  انچه را تو و نسل بیش از تو خواستار بودند "ازادی، برابری، عدالت اجتماعی"  در ان روز با گلوله جان از توجانان  در زندان ستاندند و این روزها در خیابان با گلوله جان از ده ها جوان  ندا، سهراب، محسن، کسری، فاطمه مسعود....می ستانند. جوانان ، جان بر کف خیابان راعرصه رزمشان کرده اند. ایران صدسالی است، برای تغییر اماده است

دیشب با یاران خیابانی ام سبز فکران جوان به یاد تو شمع افروختیم

من از یادت نمی کاهم

مثل زنی معمولی  

• امروز
پنج مرداد
در هر کجا که باشم،
مرده یا زنده
بر می خیزم
راه می افتم
دست در بازوی تو ...

برای شاپور، که در ۵* مرداد ۱٣۶۷
به اجبار مرا تنها گذاشت.



امروز
پنج مرداد
در هرکجا که باشم،         
مرده یا زنده                                   
بر می خیزم
راه می افتم
دست در بازوی تو
فرو می رویم
در روزی که نه، نرفتی
بردنت!
دل در دلم نیست
همه زندگی با تو هست و نیست
که رویا را باور می کنم

*******
امروزگریه کردم
در کار های سخت
میان هیاهوی غریبه های سرد
سوار دوچرخه ده کیلومتری پا زدیم
رسیدیم به شهر حراج
قسمت آقایان، پر بود
زن های معمولی،
دست در دست مردان معمولی
خواستم مثل زنی معمولی، معمولی
برایت از زیر و رو همه چیز بخرم
خریدمش!
آ ..ها
ان پیراهمن ابریشمی سبز
آن کراوات زرشگی با گل زرد
زیباست نه؟
انسوتر، کت شلوار یشمی مخمل کبریتی
ان کفش سبز و قهوه ایی                                                            
می خریمش!؟

***********
راستی یادم امد
آن کفش شیکت
زیر یکیش سوراخ بود
همچنان پزش را می دادی
انگلیسی است،
از آهواز خریدی اش!
کسی تا آخر سوراخش را ندید
از بس تمیز بود !
تازه آن دمپایی پلاستیکی
سبز بٌّلا را که،
سال ۱٣۵٨ خریده بودی
هنوز می پوشمش
همجنان سبز است!
حتما تعجب می کنی
از این هنوز های در یاد!؟
ّّّ
******
در شهری که همه چیزش حراج بود
با هم گشتیم
و آخر از همه تنها شمعی خریدم
برای تو
شمعی با طرحی از گل سرخ
عطر عودی ترا می داد
در روز تو
من ماندم اتاق کوچک تنهایی
که شمعش بوی ترا می داد

عفت ماهباز
لندن مرداد ۱٣٨۶

efatmahbas@hotmail.com

http://efatmahbaz.blogfa.com


**در شامگاه ۵ مرداد سال ۱٣۶۷، روز بعد از در گیری مجاهدین با حکومت، (فروغ جاودان مجاهدین یا مرصاد...) ، اولین سری زندانیان از جمله همسرم علی رضا اسکندری(شاپور) را اعدام کردند. این عده از گروهای مختلف چپ در زندان بودند. هنوز  تعداد کسانی که در این روز اعدام شده اند، مشخص نشده است.

٢. ساعت خاموشی زندان:ساعت ١١ شب ساعت اجباری خاموش شدن چراغ‌های بندهای عمومی بود و معمولا زندانیان در این ساعت در رختخواب آماده خوابیدن هستند..اما راهروی بند زندان تا صبح روشن می‌ماند

 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 0:4 |

یاران خیابانی لندن

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=22562

گزارش تصویری از لندن«روز جهانی اقدام برای حقوق بشر در ایران»

 

هم وطنم عزیزم، شما در باران گلوله و ما در باران اسمان، با فاصله اسمان و زمین در کنارتان هستیم همه این مردمان دوستتان دارند بسیاری شان اگر در ایران بودند در کنارت یار دبستانی را می خوانند اینها امروزیاران خیابانی منند.در لندن . یکی پرچم می خواهد دیگری مریم و مسعود را و میانی ها سبز ها هر روز با شعار از ته دلشان می گویند: تنها در حمایت خون سبز ندایم سهرابم فاطمه کسری ناهید ....اینجایم

 

دیروزدر باران بودیم .دیروز از سرکار به خانه باز نگشتیم چون یکماه گذشته درباران و گاه در افتاب درخیابانی در لندن روبروی سفارت ایران ماندیم تا با تو هم وطن عزیزم که در باران گلوله ایی، در شبان گاه فریاد الله و اکبری، در زیر شکنجه جان می کنی وطن وطن می گویی،بمانیم .بگوییم تو تنها نیستی .کنار تواییم

دیروز درباران پلیس مهربانانه کنارمان بود و با ما می خندید ونگاهش در نگاه ، من بود که با شورمی خواندم یار دبستانی را ..کاش روزی در کشورمان با پلیس ها بتوانیم بخندیم و صمیمانه حرف بزنیم

دیروز در باران بودیم :درخت پیروزی" مردی که در اعتصاب غذای چهار روزه لندن جلوی عفو بین الملل(آمنستی) درکنارمان بود، -صبح چشم می گشودیم اورا می دیدیم با دو "وی:" پیروزی دستش کنار خیابان رو به اتوبوس ها ایستاده است.او به همه نیرو می داد.- دیروز پای پرهنه آستین بالازده،فاضل اب خیابان از لحن گرفته بود را به همراه مردی مسن  پاک کرد. لجن ها را در طبقهای چوبی برد آن سوتر انچنان آنجا را روفت تا خیابان، محل ایستادن مردم خالی از اب و لجن شد

اگر او ایران بود در کنار تو سهرابم، تو ندایم، تو فاطه تو ناهیدم نبود؟

دیروز در باران سیل اسای لندن، دختران جوانی که در طول مسیر در باران با "وی:" پیروزی دستشان، در رفت و امد بودند، کشفش برخی شان، آن چنان پاشنه ایی  داشت  هر لحظه می ترسیدم در باران سر بخورند اما انگار ان پاشنه ها هم از "وی:" پیروزی دختران سرزمینم حکایت دارند . دخترک مریض است تب دارد دخترک صدایش از گلو در نمی اید دخترک تمسخر مردان مدعی را در باران هم می شنود اما با تو انجا  با کفش پاشنه بلندش ایستاده تا تو را تنها نگذارد. دیروز در باران بودیم .پرچمی ها هم کنارمان بودند.دوستان مجاهد و سلطت طلب و... ان ها هم در باران بودند انها هم فریاد می کشیدند و اگر ما سبزها از کنار شان می گذشتیم بی نصیب از متلک برخی شان نمی شدیم .به یکی از سلطتی ها گفتم در باران هم ؟ ! برای پرستیژ شاه تان خوب نیست .

هروز محاهدین را انجا می بینم ایا می شود به سمت شان رفت با انها حرف زد؟!  شما کی می خواهید کنار مردم بیاید ؟شما که مسئولیت خون صدها مجاهد هم بندم در زندان، در سال های 60 و 67 را بر دوش خود حمل می کنید زخمی هستید غمگین و تنها. چرا، چرا در اینجا جدا هستند و این قدر غریب ؟

هم وطنم عزیزم، شما در باران گلوله و ما در باران اسمان، در کنارتان هستیم همه این مردمان دوستتان دارند بسیاری شان اگر در ایران بودند در کنارت یار دبستانی را می خوانند اینها امروزیاران خیابانی منند.در لندن . یکی پرچم می خواهد دیگری مریم و مسعود را و میانی ها سبز ها هر روز با شعار از ته دلشان می گویند: تنها در حمایت خون سبز ندایم سهرابم فاطمه کسری ناهید ....اینجایم

دیروز در باران بودیم پریروز در باران ماندیم فردا نمی دانم افتاب است یا باران اما خواهیم امد فریاد را با "وی پیروزی" در هم می امیزیم تو تنها نیستی امروز ایرانی ها به پهنای تمام جهان با تو همراه هند و دوست دارند وطنشان را

عفت ماهباز

لندن 17 جولای

efatmahbas@hotmail.com

http://efatmahbaz.blogfa.com/

 اعتراض ایرانیان در لندن

گالری عکس های ایمان نبوی از تظاهرات  در جلوی سفارت ایران درلندن

http://imannabavi.com/free_iran/london_support.php

http://www.youtube.com/user/NATARSIM#play/uploads/1/kRHttkHds3E

http://www.youtube.com/watch?v=svZyhmfO9M4&NR=1

http://www.youtube.com/watch?v=keHElSZUAEk

 عکس ها از ایمان نبوی

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 18:14 |
 

 

 

 

سهراب1، علی، شاپور2

موجی در موجی می بندد

 

موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوندد

 

پروین با عکس پسر جوانش پشت در زندان اوین سرگران سرگردان ،ایستاده با نگرانی و دل شوره ازاین و ان می پرسد که ایا او را، سهراب ش را دیده اند از ۲۵ خرداد که دستش از دست دلبندش رها شد تا همین دیروز که خبر هولناک را شنید، نمی خواست حتی یک لحظه هم فکر کند هرگز جگر گوشه اش نخواهد دید. به همه گفت: "آخر او انقدر ارام بود که صدایش را به زور می توتنستی بشنوی پسرم می گفت کنکور قبول می شم مامان " هی به خود دلداری می داد عیب نداره بذار بیاد سال دیگه کنکوره میده!؟ باز می پرسید میشه دوباره صداش روبشنوم میشه و میشه اما...

در این چند روز به همه جا سرکشیده بود. بیمارستانها گورستان ها  حتی به پزشک قانونی هم سر زده و با تنی لرزان در آلبوم عکس اجساد جوانان ۱۹ تا ۲۰ ساله ها به جستجوی وی پرداخته. بود عکس پسر را ندید  نفسی به راحت کشید دوباره عکس به دست با امید فراوان به پشت در اوین رسید به هر جوانی که از ان در اهنی مخوف بیرون امد، جلو رفت.از پسر نشان می جست .روزی کسی هم گفت او را در زندان زنده دیده است. می خواست از شادی پر بکشد با خود دوباره گفت

"بچه نتونست کنکور بده دیگه! الان دو تا کنکور نداده. ببین چقدر هم دلش شور میزنه! می‌گفت من قبولم مامان! نگذاشت که براش معلم بگیرم یا بفرستمش کلاس کنکور. خیلی ملاحظه کاره بعد از مردن باباش همش مواظبه خرج درست نکنه. هر چی بهش گفتم بذار برات معلم بگیرم. می‌گفت مامان من خودم خوندم می‌دونم قبول میشم.؛نگران نباش!"

هر روز تا پاسی از شب گذشته باعکس سهرابش پشت در اوین بود. از بس پرسیده بود مامورین دیگر می شناختنش می گفتند ازادش می کنند.! ازادش کردند.نکردند؟! با گلوله ایی در  قلبش به پاس ازادی خواهی مسالمت آمیزش

 ۲۰ تيرماه، مامورين حکومتی مجموعه عکس هايی از کشته شدگان وقايع اخير را به خانواده سهراب نشان می دهند این بار عکس جسد سهراب را در آلبوم عکس افراد ۲۵ تا ۳۰ ساله در پزشک قانونی یافتند.دیگر گریزی برای مادر نمانده بود می بایست باور کند نوشکفته گلش پر پر شده است، جنازه عزیزش را در حالیکه گلوله قلب جواننش را شکافته بود،باز پس گرفت. زندانبانان می گویند او در در گیری در خیابان کشته شده است اما.سهراب در روز ۲۵ خرداد در خیابان از مادرش جدا شد و دیگر به خانه بازنگشت  ...

پروين فهيمی را در فیلم کوتاهی در جلوی اوین دیده ام. نمی شناسمش اما هم نسل من است با همان مرارت ها و دردهای سی سال.انقلاب. .نباید و نمی شود  فراموش کرد انچه را نسل من کشیدند. در پروین .خود را می بینم با او و های های ضجه اش در مزار پسرش  شریک می شوم در تنهایی خانه.

خود را درسال ۱۳۶۰،می یابم .پس از سر زدن به بیمارستانها، ُگورستان و پزشک قانونی و مکانهای موجود قابل پرسش  جلوی همان دری ایستاده ام که پروین با عکس دانش   متولد ۱۳۶۹ساله اش ایستاده بود. دوعکس علی و شاپور (برادر و همسرم) را در دست دارم . در جلوی پیشخوان در اوین عکس را نشان میدهم .

- علی ماهباز  فرزند سید عیسی متولد ۱۳۲۶ . برادرم است اقا

- خبرنداریم خانم

-  شما خودتان تلفن زدید .گفتید اوین است..سر تکان می دهد

- عکس شاپور همسرم را جلوی می برم.

- علی رضا اسکندری نام پدر عزیزالله ،متولد ۱۳۳۲ بعد از کمی مکث و ورق زدن دفتر، با تاکید می گوید

نداریم خانم اینجا نیست

اقا دیروز  به من دردفتر  سپاه پاسداران .....گفتند در بند ۲۰۹  است

 باز سر تکان می دهد و با دست اشاره می کند برو

انگار همین دیروز بود! عصر روز ششم مهر ماه ١٣٦٠. علی به دیدنم آمد. غمگین و نگران و دلخور از اینکه دستگیری شاپور همسرم را بعد از اینهمه مدت از همه حتی او پنهان کرده‌ام ... خداحاقظی مان غریب و دردناک بود با درد و اشک در چشمانمان. انگار هر دو می‌دانستیم این دیدار آخر است و دیدار آخر بود. فردا غروب خبر آوردند که علی را از سرکار به اوین بردند. انگار همین دیروز بود در صف وصیت‌نامه در لوناپارک به انتظار ایستادیم! پدرم هنوز امید داشت و دعا می کرد. ما ناباور بودیم اما آرزو می‌کردیم دست خط او نباشد... دست خط او بود. فغان و فریاد پدر بود از دیدن وصیت نامه علی: او را کشتند بی آنکه با کسی دیداری داشته باشد و یا با کسی حرفی زده باشد هیچ کس اورا ندید و کسی تا امروز نمی‌داند در دو ماه و نیمی که در زندان بود چگونه گذراند؟! انگار همین دیروز بود! که به خاوران رفتیم ردیف چهار قبر شماره ٥٨

انگار همین دیروز بود عید نوروز ۱۳۶۳ بود ، من و همسرم را در خیابان با لباسی نوروزی دستگیر و به اوین بردند .

انگار همین دیروز بود آخرين ملاقات مان روز ۷ تيرماه ۱۳۶۷ بود. صبح نسبتاً گرمي بود و من در شتاب ديدار همسرم، برخلاف هميشه به دور و بر توجهي نداشتم. پشت شیشه  سالن ملاقات وداع می کردیم ....زندگی خوب و زیبایی در کنار هم داشتیم.....» و سرانجام با عاشقانه‌ترین نگاه‌، به او مي‌گويم که «اگر خواستند.ترا برای اعدام ببرند.. خواهش مي‌كنم بگو، بگو كه همديگرو ببينيم.» عاجزانه نگاهم مي‌كند. مي‌خواهد از اين موضوع كه آخرين ديدار است فرار كند. نمي‌تواند با غصه و رنج بسیار می گوید «شرايط رو بايد ديد. نمي‌دونم چي پيش مياد؟!»نگاه‌در‌نگاه، پشت شيشه ماندیم تا این‌که پاسداری دستش را کشید و برد. تمام شد. دنیا برایم به آخر رسید! نرسید؟!انگار همین دیروز بود ساک لباسی از او به دست مادرش می دهند و حلقه دستش و تداوم مهرش که فراموشش نکنم برای من می ماند انگار همین دیروز بود سال ۱۳۷۱ است از زندان به مرخصی امده ام به خاوران می روم خم می شوم بر خاک بوسه می زنم برای همه که برای عدالت در گورهای جمعی دفن شدند

نه دیگر همین امروز است من در لندن در خانه با مادر سهراب  در بهشت زهرا می گریم

سهراب شاپورعلی :در سه برهه  مختلف تاریخشان به هم پیوست هریک از انها ، برابری و ازادی عدالت اجتماعی را با روشی مسمالمت امیز برای میهنشان خواستار بودند.

 علی وشاپور  جرمشان عقیده سبزشان بود اما سهراب از نسلی دیگر بود حتی در ۲۱ سال پیش که اعدام های دست جمعی در زندان صورت گرفت به دنیا نیامده بود او جهانش را سبز و برابر می خواست هریک از سه تن قصه جدای خود را می گوید اما هرسه تن جهان سبز عدالت و برابری را می خواستند 

پس از گذشت سی سال از انقلاب موج در موج پیوسته دریای مردم به جلو می رود سه نسل کنار هم ایستاده اند تا موج سبز را،با  برابری ازادی جان هستی بخشند

مادر سهراب، پروین عزیزم، امروراینجا در لندن در  های های گریه با تو هم صدایم انگار عزیز دل من است عزیز تو، به عکس جوانش خیره ام . می دانم از جنس منی می دانم به راه سبز پسرت ایمان داری می دانم مادر فروغ دیگری به جمع مادران پیوسته است امروز تو تنها نیستی، مادر ندا و صدها مادری که تو عکسشان را دیده ایی و من نمی شناسمشان کنار توهستند. مادر فرزین مادر شاپور مادر فروغ و مادر ابکناری ها مادر سرحدی زاده مادر صوفی مادر زکی پور صادقی مادربه کیش  مادر پروین و مهناز ....به همراه هزاران مادر دیگر و من در کنار تو، با هم برای  آنچه عزیزانمان می خواستند موج سبز رهایی ازادی و برابری ایرانمان را  فریاد می زنیم و با هم می خوانیم

موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوندد

فردا رود افشان ابریشم در دریا می خوابد

خورشید از باغ خاور می روید بر دریا می تابد 

می گذرد در شب آیینه رود
خفته هزاران گل در سینه رود
گلبن لبخند فردایی موج
سرزده از اشک سیمینه رود

زیر نویس زیر نویس

1-       پروين فهيمی؛ مادر سهراب که از اعضای مادران صلح است در اين مدت ۲۶ روز تلاش های گسترده ای برای کسب خبر در باره پسرش کرده بود و عکس های او را به همه زندانها، دادگاه ها و هر جايی که امکان داشته برده وخواستار روشن شدن وضعيت او شده بود. سرانجام در شامگاه بيستم تيرماه، پس از برگزاری يادبود دهمين سال جنبش دانشجويی، داگاه انقلاب آنها را احضار کرد تا با مراجعه به اداره آگاهی از ميان عکس های فراوان اجساد، سهراب را شناسايی کنند. به گفته اعضای خانواده سهراب به کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران، جسد سهراب در روز ۲۹ خرداد ماه يعنی ۵ روز پس از ناپديد شدنش، به پزشکی قانونی تحويل داده شده است. سهراب اعرابی قرار بود که در تيرماه امسال در کنکور ورودی دانشگاه ها شرکت کند. سهراب اعرابی در اثر تيراندازی به قلبش کشته شده است اما هنوز معلوم نيست که آيا او اول مجروح شده و به بيمارستان منتقل شده و بعد فوت کرده است يا اينکه در همان جريان راهپيمايی و بلافاصله پس از تيراندازی کشته شده است.سهراب اعرابی، هم در فعاليت های انتخاباتی اين دوره فعال بود و هم در تظاهرات اعتراضی ۲۵ خرداد فعالانه شرکت کرد.

2-        علی ماهبازی متولد ۱۳۲۶ و دارای دو فرزند بود. او کارشناس علوم آزمایشگاهی در ۲۸ اذر ۱۳۶۰ در اوین اعدام شد..علیرضا اسکندری ساعت ١١ شب ٥ مرداد ١٣٦٧ در قتل عام زندانیان سیاسی، در زندان اوین اعدام شد. ودوهفته دیگر بیست و یکمین سالگرد  اعدام اوست

 http://social.iran-emrooz.net/index.php?/social/more/5892

شهادت یک پزشک
شنبه ی خونین در تهران چه گذشت

 http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=2253

فيلمی از خاکسپاری سهراب:

تصاويری از مراسم خاکسپاری سهراب اعرابی:

عکس های سايت کمپين بين المللی دفاع از حقوق بشر در ايران از اين مراسم:


 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 3:7 |

 

اسامی کشته و دستگیر شدگان  روزهای اخیر در ایران را تکمیل کنید :

http://www.guardian.co.uk/world/interactive/2009/jun/29/iran-election-dead-detained

گزارش تصویری

http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=22346

 گزارش تصویری انقلاب زنانه!

http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=22336

 

                                            

 

 

ندای رهائی

 

ندا

بانوی صلح و سپیده

نشکفته گل مادر

خلیفه خون ترا نوشید

تا ماران شانه اش

دروغ را

با حقیقت آشتی دهند

اما صدای تو

شد

ندای رهایی خلقی

با خون خود

دراسفالت خیابان های تهران

نوشتی

رهایی ،برابری

نان٫ مسکن ٫ازادینان٫ مسکن ٫ازادی

 

جهانی اشفته

روی تو                 

 

اسفالت خیابان کارگر

شرمنده سرخ

سربه زیر ، از

موج موج خون رخت

خلق ما

 موج سبز سبزه را

در خون جوانت نشانه کردند

 

ترنم گیسوان رهایت در باد

امروز سمبل

برابری ُرهایی

نان مسکن آزادی

است

صدایت

نوای همه کشته گان

سی سال سرزمینت

 ۶۰ و ۶۷

و ۸۳

 

در نوای تو

خواندند

برابری رهایی

نان مسکن آزادی

 

آوای تن جوانت را

در موج سبزه سبز

شور و شعور شعر

فلسفه ،موسیقی

بر ما ارزانی داشتی

 

امروز اوایت را

جوانان در

کوچه پس کوچه ها سر می دهند

برابری رهایی

نان مسکن ازادی

 

مشت گشوده ات

با وی «V » پیروزی

براسفالت خیابان کارگر

حک گشته

امروز و دیروز و....

ندای دیگری غرق خون شد

با ویی «V » سبز انگشتانش

سبز را با یادتو

اذین تن کرده ایم

کاش انگشتان پیروزت

نغمه اوازت

ازادی را نشانه گیرد

مادر سیاه جامه

در استانه در

در انتظار

مشت گره کرده خلقی

به گل نشیند

ای که

خونت برسیمای جهان نوشت

رهایی ،برابری

نان مسکن ازادی

صدایت ماندگار

تاریخ است

عفت ماهباز لندن

 

efatmahbas@hotmail.com

www.efatmahbaz.blogfa.com

 

  

 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 15:21 |